دلتنگم
ازاینکه نمی دانم این پست را می خوانی یا نه
از اینکه هی نمی رسم که خاموشی، از اینکه هیچ کس را جز خودت دعوت نکرده ام
از اینکه می دانم که نمی دانی یا می دانی که چه کسی هستی
که این بهانه ی مضحکی ست برای من که حتی معنای دلتنگی را نمی فهمم!!
دلتنگم...
...................................................................................................................
سفر پایان زیبایی ست برای بیرون رفتن از تمام هرچه که هست و یا اینکه باورش داریم
دلتنگی هایش و غربتش بوی بودن می دهد بوی پروازی که روی دلت بدجوری سنگینی می کند
همیشه در اندیشه ی پروازم بی آنکه بفهمم بال هایم خیلی وقت است تنهایم گذاشته اند
دلم به همین آجر ها خوش است که هی تو را به یادم بیاورند و تو نباشی
سفر شروع قشنگی ست اگر دوباره ببینمت و پایان دردآوری ست اگر دوباره ببینی ام
سفر بهانه ی خوبیست برای عاشق شدن و از تحجر این مغزهای سیمانی بیرون پاشیدن
سفر شروع قشنگی ست به شرطی که برگشتنی باشی خوب من!
تقدیم به... :
به آجر آجر این شهر کهنه می گریم
به قدر گنگی این لحظه های سیمانی
سفر به خیر عزیزم ولی بگو این بار
زیاد آن ور تنهایی ات نمی مانی
بگو به من که دلت تنگ آمدن شده و
بگو، به خاطر اشعار من، پشیمانی!
از اینکه بی خبر از ذهن کودکت بروی
از اینکه منتظرت هستم و/نمی دانی↓
که ریشه ریشه تو را کاشتم نفهمیدی
/در این هوای غم انگیز و عصر بارانی/↓
برو به مقصد تنهایی از جهان در خویش
به سمت هق هق این چشم های پنهانی
که حسّ پر زدنم بود و بال امّا نه
به جای من تو برو سمت این پریشانی
همان هوای بهاری که حسّ پروازت
دوباره آب شود از یخ زمستانی
که من همیشه به این سنگفرش دل بستم
نه آسمان، به همین جدول خیابانی↓
که از تمام لجن های جوی بیزار است
که در تمام لجن ها شبیه انسانی...
و اینکه دلخورم از این دروغ های قشنگ!
از اینکه :«زووووووود میایم، چرا تو گریانی؟»
ببین بزرگ بزرگم... و خوب می فهمم
که زود واژه ی ناباوری ست طولانی!!!
.
.
.
صدای بوق قطار از همیشه غمگین تر
چقدر فاصله حالا میان ما مانده
- :«ببخش دختر پاکم که دیر می آیم»
ببخش کودک دیوانه را که جا مانده

.........................................................................................
پا نوشت: دلتنگم...بی / با هیچ بهانه ای....
پ.۲:قصد گذاشتن پست جدید نداشتم.شعر جدید هم خیلی وقت است که دارم و می خواهم اینجا بنویسم.این شعر تصادفی را ببخش که سرزده آمده است.
من اشک/ می ریزم تو را در قهوه ی تلخی
سر می گذارم روی زانوهای غمگینم
سر/ می گذارم زندگی را تا بگریاند
شک می کنم گاهی به تو، گاهی به آیینم
من همیشه اشتباه می رفتم، همیشه به جای تو به کسانی می رسیدم که مثل خودم بودند.تو می خواستی کوچکم کنی که بزرگ شوم اما دیگران به بهانه ی اینکه بزرگم کنند مدام کوچکم می کردند... و من اینگونه تحقیر می شدم.من همیشه اشتباه می رفتم... وتو؛ همیشه سر راهم سنگ هایی می گذاشتی که زمین بخورم تا خاکی شوم، تو همیشه می گفتی باید خاکی شوی تا بزرگ شوی. من اما، همیشه محکم به سنگ ها لگد می زدم تا مزاحمم نباشند.و دیگران همیشه سر راهم سنگ هایی می گذاشتند که زمین بخورم و بشکنم، که کوچک شوم.
من همیشه یادم می رفت یاد تو بیفتم و حقیر می شدم. و من حقیر و حقیرتر می شدم! آنقدر کوچک بودم که وقتی از همه می بُریدم تو را صدا می زدم اما تو می خواستی آنقدر بزرگم کنی که جز تو کسی را نبینم، که خودم را هم یادم برود... و تو را صدا بزنم که از همه ببُرم.
مدتی ست که دیگر به افق نگاه نمی کنم و به کودکی لبخند نمی زنم، مدتی ست که چشم هایم را بسته ام و تو را نمی بینم... و فقط گوش می دهم.مدت زیادی نیست اما مدت خیلی زیادی ست که به جیغ کشیدن آسفالت زیر چرخ ماشین ها خیره می شوم. خیلی وقت است که دیگر زیر آسمان نمی ایستم و تو را نمی خواهم. خیلی وقت است که دارم گم می شوم، آخر من راه را بلد نیستم و همیشه اشتباه می روم!
دارم کوچک می شوم، دارم بزرگ می شوم اما کوچک و کوچک تر می شوم! چند وقتی ست که از آیینه وحشت دارم. مدتی هست که گم شده ام. دیروز داشتم از خیابان رد می شدم که خودم را در آب جوب دیدم. آنقدر کوچک بودم که زندگی ام تماما در لجن جا می گرفت. آنقدر حقیر بودم که یادم رفته بود دلخوشی های اطرافم بهانه های مضحکی هستند برای زندگی! آنقدر کوچکم که چشم های آن گربه ی سیاه که شب ها از زیر ماشین همسایه می پَرد جلوی پایم، می ترساندم.و از چشم های آن سگ سفید که آرام آرام از کنارم رد می شود بدجور وحشت دارم. امروز تمام راه تا خانه را روی جدول های خیابان راه رفتم و با خودم گفتم بگذار همه بفهمند که من هنوز کوچکم... و این بهانه ای بود که بزرگ شوم اما ناگهان ترسیدم. آخر من سگ های کوه خضر را می شناسم . و همیشه اشتباه می کنم. آنقدر وحشت کردم که کودکی هایم روی جدول ها جا ماند و من بودم که در طول آن خیابان عریض می دویدم... و این من ِ بزرگ بودم که هی داشتم آب می رفتم، که هی داشتم کوچکتر می شدم... و من هر وقت می دویدم آخرش گم می شدم آخر من راه را بلد نبودم و همیشه اشتباه می رفتم!!
و شعر، که از کودکی تا حالا دارد تعقیبم می کند:
در این پست دو تا کار متفاوت می گذارم که نسبتا با بقیه ی اشعار، چه وزن و چه مفهوم اندکی فرق دارد!
کار اول:
وزن شعرم دوباره، مثل ذهنم به هم ریخت
شکل آشفتگیم و... با نماز من آمیخت
من شدم آدم بد... جمله ها را شمردم
ژست یک مرد ساده... عکس یک فرد بدریخت
ساده لوحانه انگار قورت دادی و بردی ...
پشت ویترین دنیا خاک خوردم ... و خوردی
این مدل بدقیافه ست... این مدل بَه!، به روز است
بعد من را خریدند... فکر کردند مردی!
شکل بازار اجناس ازدحام زمین و...
"سکه ها ی دورویی" قیمت کل دین و...
ژورنالیست فرنگی دست انداخت ما را
خاک بر زندگیمان... مرگمان در کمین و...
مثل یک جور حس مبهم بی اراده
حسّ نوستالژی من... کودکی های ساده
کودکی های دنیا... غرق بازی و خنده
اضطرابی برای بالهای پرنده
کودکی که گناهش سنگ بر ذهن بسته
کلّ غم های عالم: بال هایی شکسته
ته کشیدی و رفتی روی حسّ خیابان
فال بد بود و من هم... یا که بد بود انسان؟
قهوه ی تلخ ِ بدشکل... اشتیاقی که گم شد
من چه دیوانه بودم بین اشکال فنجان
..............................................................
کار دوم:
وقتی نمی فهمد کسی اشعار ِ من را

ای کاش قلب ِ ساده ی ما سنگ ِ سنگ بود
تا در کویر عشق ، کمی سخت می شدیم
ای کاش با دعا سر ِ سجّاده ها فقط
مثل عروس ِ قافیه ، خوش بخت می شدیم
چه کار ِ .... است نوشتن بی هدف ... و پریدن بی جهت ( با هر دو معنی )
این روز ها با تمام دلزدگیش چقدر قشنگ است ... فکر نمی کردم این قدر خوب باشد با اینکه بد است .
حد اقل از بعضی چیز ها دورم می کند که دوست ندارم ببینمشان
از بعضی کس ها که حتی برای شنیدن هم خوب نیستند.
از بعضی حرف ها که ...
چقدر این روز ها دنیایی شده ... و چقدر ... شاید دوست داشتنی
اصلا به من چه این گنگی ثانیه ها که هی عقربه هایش نیشم می زنند !
و من هنوز می ترسم ...
چند روز دیگر تمام می شود
کاش تا آن موقع نباشم ... دل دیدن خیلی ها را و خیلی چیزها را که خیل خیل عق دارم می کند ندارم .
تحمل تهوع را هم ندارم و تحول خیلی شرایط را ...
این روز ها خیلی کش دار شده و با گرمی مزخرفش مرا به سمت نیستن می کشد . حتی نمی خواهم یک لحظه ی دیگر برگردم .
وقتی دلم از خود بیخود می شود خودش نمی فهمد چه می خواهد . فقط می دانم تاب ندارم و هی مدام می خوابم که نباشم ... که شاید دور شوم ... شاید ...
و شعر ... اتفاق نزدیکی که همین نزدیکی ها ( با هر دو معنی ) رخ داده است :
هزار و سیصد و ... شاید سراغ می گیرد
هزار و سیصد و چند اتّفاق می گیرد
و هفت عین ِ مرا ... عشق و عشق و تنهایی
هزار و سیصد و صد ! ناروای رسوایی
هزار یا که هزاره ، هزاره ی چندم
هزار و سیصد و حوّا و آدم و گندم
تولّدی که ... که شاید بهار می آید
و ازدحام تو در تیشه زار می آید
کویر در پی یک بوته پونه ی وحشی
چنار ؛ مثل همیشه کنار می آید
صدای پای زمستان فراغ می گیرد
و چشم های تو را اشتیاق می گیرد
هزار و سیصد و هشتاد و ... من چه می دانم
هزار و سیصد و اندی کلاغ می میرد
طاهره جعفرزاده
دلم گریه میخواد ... هوای ابری می خواد ... دلم میخواد واست گریه کنم... دلم میخواد حال اون روزا رو داشته باشم ... اون روزای اول تاسیس این وبو میگم ...
دلم تنگ است .... برای اون روزای ابری پیاده روی تا خونه ... واسه اون گریه هایی که هیچ کس ندیدشون ...دلم برای خودم تنگ شده ... برای تو ... موسیقی این وب آزارم میده در عین اینکه تو رو به یادم میاره...
دلم تنگ شده ... واسه اون روزایی که با بچه ها میرفتیم شبستان ساندویچ و پفک و بستنی میخوردیم ... اون روزا که دلمون یکی بود ... خودمون یکی بودیم ... شادیامون تو یه جمع شدن دور هم و نهایتا خوراکی جمع نمی شد ... چند تا نبودیم ... بودیم .... چند تا بودیم اما نبودیم...
دلم برای اون روزا تنگ شده ... واسه کوه خضر رفتن تو هوای ابری ... واسه ...
دلم گرفته ... خیلی گرفته... هوای بهار منو بیمار میکنه ... بیمارم میکنه ...
دلم گرفته واسه اون روزی که تو همین وب نوشتم " سبزی بهار دلم را می زند دلم میخواهد در مردگی زمستان بمانم با همان حس سفید و خاکستری یخ زده اش"...
دلم گرفته ... مثل هوا ... مثل تو ... دلم گرفته ... گرفته ...
دلم صدای کلاغ میخواد ... همون کلاغایی که رو تیرای برق زمستون میشینن...من میشنومشون....با تمام وجودم... چقدر این روزا همه چیز غمگینه ... چقدر غمگینه...
دلم اون شیبو میخواد ... اما حالا حتی یادم میره نگاهش کنم ... یادم میره که تو اونجایی ... نوک اون کوه دست نیافتنی سفید ... کنار اون فانوس قدیمی که هی بهم چشمک میزنه... من میخندم ...
دلم تو این قفس گرفته ... یادته ؟ ... یادته روزایی رو که ....
دیگه نمیخوام داد بزنم... نمیخوام فریاد کنم ... میخوام فقط آروم آروم اشک بریزم .... درست مثل الان .... درست مثل هرگز ... مثل همیشه ....
من کوه خضر میخوام ... بستنی میخوام ... بارون میخوام ... آسمون ابری میخوام ... گریه می خوام ... هوای گرفته میخوام ... و همیشه یادم میره که چقدر تو رو می خوام ...

دوباره آمده ام گرم زیستن بشوم
دوباره فکر کنم تا که نیستن بشوم
.............................................................
سلام بر خدا
بعد از این همه خاموشی
دوباره آمده ام فریاد کنم حضورم را
بعد از این همه رنج
آن همه گریه
دوباره دست هایم را آرام آرام بیاورم بالا
که صورتت بین انگشت هایم خط خطی شود
و همه بفهمند
آنکه گناهکار بوده
تو بوده ای
من هم هی خنده ام بگیرد
که صورتت شطرنجی شده
و توی ذهنم تاب بخورد که : رفیق ناباب ....
دیشب به خواهرم گفتم : بعد از مرگم علنا اعلام کنید که : امان از نارفیقان...
خواهرم خندید . من تنها تر شدم.
............................................................................................
ای کاش می شد میان این همه آدم
ایستاد و گریست!
کاش می شد بین این همه جفت چشم های کور
بلند بلند گریه کرد!
کاش می توانستم
کاش می توانستم میان این همه آدم بگریم
"روزگار غریبی ست نازنین "
گریه می کنی خالی شوی
از درون تهی می شوی
کاش می شد میان این همه آدم ایستاد و گریست!
.......................................................................................
سه روز است که همسایه ی دیوار به دیوار ما دعا می خواند
سه روز است که دارم تمام می شوم
سه روز است که فکر می کنم صداهایی می شنوم
شاید هم دیوار دارد گریه می کند
بس که به آن تکیه کرده اند و آخرش آن را شکسته اند
سه روز است که ....
این صدای کدام مرد است که مرا یاد گریه های علی می اندازد؟
این صدای کدام مرد است که مرا می سوزاند؟
این صدای دعای کیست؟
.....................................................................................
این مدت که نبوده ام خیلی کارها کرده ام . یکی از آنها همین غزلسان مترسک است که می خوانید :
مترسک
بشر هميشه ميانِ گناه می افتد
و يوسفی که دوباره به چاه می افتد
صدای آسم ; نفس اختناق می گيرد
و بعثتی که زِ نو اتفاق می گيرد
دويست و نه.... نود و دو ... دوباره اشغال است
جهنمی که از آتش فراغ می گيرد
و فکر می کنم از خود چقدر بيزارم!
چقدر بينِ دقايق به حالِ تکرارم!
و آب می شوم از شعله های بی پرتو
تمام می کنم این قصه را که تو .../از نو↓
سکوت , پرده ی آخر , نمی شود دیگر
↓کلاغ , منصرف از رفتنش به .../ بازیگر
دروغ گفت : / کلاغی که آخرش نرسيد
رسيد پشتِ جهنم به لانه بی باور
و کودکی که غريبانه چشم می دوزد
دلش به حالِ کلاغی که مرد / می سوزد↓
مترسکی که کلاهش بهشتِ زاغی بود
نگاهبانِ کلاغِ سياهِ ياغی بود
مترسکی که خودش را دوباره می بازد↓
به هرزه بودنِ سبزِ علف که می نازد
مترسکی که بشر شد نشانه ی دينش
گناه کرده و ناکرده سوخت آيينش
طاهره جعفرزاده
و دومی را میگذارم که بگریید حتی اگر پست مدرن نباشد :
عصر های جمعه
عصر های جمعه خاک کوچه را ;
دوباره آب می زنيم
با دوچرخه های انتظار خويش
جمعه های درد را ;
رکاب می زنيم
ما به آسمان نگاه می کنيم
زمين گناه کرده است
هر شب از سرِ فراقِ تو ;
زور زورکی ست خواب ميکنيم
شيشه های قلب ما گرفته باز
از غبارِ گردِ پای رفتنت
جمعه ها به يادِ تو دعا که ميکنيم ;
قلب های خيس را ;
به چشم های خيس تر
دوباره ناب ميکنيم
ديگران خيال ميکنند ما ;
خيال ميکنيم
ما ولی دوباره رسمِ خواندنِ تو را
بينِ شعر های گنگ , باب می کنيم
عصرهای جمعه خاک کوچه را به يادت آب می زنيم
با دوچرخه های انتظار ;
باز هم ;
رکاب می زنيم
طاهره جعفرزاده
..............................................................................................................................
پا نوشت 1 – این روزها گریستم . روزی هزار بار فهمیدم خدا چه میکشد .
پ. ن 2- چرا با بعضی ها نمی شود یک کلام هم حرف زد ؟ اینجا هم که میخواهم بنویسم هر کاری میکنم نمی شود . کسی چه می داند ؟ شاید اینگونه بهتر باشد.
پ.ن 3- برای هزارمین بار که : باور کنید مخاطب خاصی در اشعارم نیست . قسم میخورم.
پ.ن 4 –عکس نگذاشته ام این بار که بفهمید چقدر دلم گرفته است .
پ.ن 5 – بی پی نوشت . تقویم ها ورق می خورند . حتی اگر من نباشم .
پ.ن 6 - این منم که پا برهنه در پارک میدوم نه او
هزار بار گفته ام :
این جاده یک طرفه است .
-: بهشت , دو نفر
گفت : یک بار در سال کافیست . راضی نشدم . کودکانه رفتار می کنم . یادم می رود و دوباره ...
سفیدی پیراهن بلندت که روی زمین کشیده می شد سیاهی اشک هایم را می پوشاند . یوسف شده بودی و من محو تماشایت با چشم هایی که پر از بوی پرتقال است.
این روزها دلم عجیب گریه میکند.این روزها گنگیده ام. شب هایم هم گیج گیجند .
غریب شده ام نه غریبه. غریبه غریب نیست , نا آشناست . غریب اما ... غریب آشناست و غریب است.غریب آشناست و آشنایی ندارد. غریب تنهاست و من تنها...
دعا خواند . دعا خواند و من گوش کردم . حتی به اشتباه هم راضی بودم. شنیدنش لذت داشت نه صاحب شدنش. صاحب خانه کس دیگری بود.
نگاه کردم. "نورانی شده ام؟" خندید و طرح لبخندی بود... به تمسخر نگفتم . خندیدم و نه طرحی. از ته دل لبخند زدم.به تمسخر نبود . به تمسخر گرفت و من صادقانه در دلم گفتم : نورانی شده ام .
تمام تر که شدم فهمیدم عجیب دنیایی ست. کوچکت می کنند , بزرگ می شوی. بالا می برندت , هی خودت را پرت میکنی پایین. غریب می شوی... غریب می شوی...
این روزها تنها می شوم.بغضم می ترکد و مثل یک کودک به گریه های شبانه مبتلا می شوم. بی هیچ بهانه ای میگریم.
فریاد زدم ...بارها فریاد زدم آنچه را می گفتم . غرور گرفتم که چیز دیگری خواستم . پرت شدم پایین ... پرت کردم خودم را...
وقتش بود اما نگذاشتم...
این هم از شعر این پست که کمی وزنش مخلوط است اولش حالت چهارپاره دارد بعد می شود غزل که از نوع پست مدرنش . آنوقت میگویم بدیع است:
زل می زنم به زندگیَم هرچه هیز تر
حل می شوم درونِ خودم , من غلیظ تر
پس میدهم تو را به غزل های خیس ِ اشک
گم می شوم دوباره , سه باره ....مریض تر
زل میزنم به زندگیَم هرچه شوم تر
کم میکنم خیالِ تو را, فکر ِ .....[زوم تر]
در فکر ِ دفتری که خدایش فقط منم
حسّی که رنگ میکنمت مثل ِ .... بوم تر
من پا به پا به یادِ تو می میرم از خودم
من در به در به / هستِ تو میگیرم از خودم
حالا میان من ...و تو سیمی که تیغ تیغ
من زود آمدم / به خدا....دیرم از خودم
ذهنی که مثل بمب تو را منفجر شود
دردی که صورتت تو چرا.....؟ پیرم از خودم
من تشنه تر به هستِ تو هستم غزل غزل
من عاشقی که نیست/کمی... سیرم از خودم
دوباره می غزلم بعد از امتداد سکوتم.... - طاهره جعفرزاده

من ولش کرده ام ... او ول نمی کند , شاخه هایش به لباسم گیر کرده , هی تقلا می کنم .... فایده ندارد. می خواهد مرا هم با خودش به زمین بکشد . آنوقت هر دویمان آب شویم برویم در قعر , می خواهد کوچکم کند که بزرگ شوم اما من بر عکس این را می خواستم.
خودم بردم گذاشتمشان آنجا , پاره بودند . چروک هم خورده بودند اما بودند . حداقل می شد با آنها خودت را از دست این شاخه ی لعنتی خلاص کنی . بردم گذاشتمشان آنجا , با دست های خودم , درست همان جا , کنار همان ظرف شیشه ای دهان باریک . همیشه همانجا می گذارمشان , دستم نمی رسد بیندازمشان تو , تازه روی پنجه هایم هم می ایستم . اما دستم نمی رسد . فایده ندارد . ولم نمی کند . لبخند می زنم .... که شاید رها کند . محکم چسبیده است.
تقصیر خودم است . بزرگ شده ام . بزرگم کرده است اما من دست بردار نیستم .
امروز به خودش گفتم که من خودخواه نیستم . تو کار را تمام کن برای همه ی آنهایی که حایل اند جبران می کنم .آنطوری بیشتر دوست دارم . تو هم همینطور , می دانم که بیشتر دوست داری . پس تمامش کن .آمده ام که همه چیزم را ببازم.
تلاش می کنم , دست و پا می زنم و تقلا ... . فایده ندارد . باید در این مدت از شرش خلاص شوم . هی با خودم می گویم : دست از سرم بردار . زقوم را ول کن , طوبی را بچسب.
این هم از غزل این پست با نام " خواب دیدم..."که خودم عجیب می پسندمش :
خواب دیدم تو را درون ِ خودم
عشق ; کابوسی که سخت شیرین است
خواب دیدم که مرده ام بی تو
بی تو قلبم چقدر سنگین است
خواب دیدم که گم شدی در من
بین ِ این واژه های رنگارنگ
متن ِ تنهاییَم تو را بلعید
آه , تنهاییَم چه دیرین است
جاده ها را به خود دلم / پیچید
من شدم کودکی که آواره
دست ِ مردی که می شنیدم من