-- هذیان های یک بیگانه مشکوک به جنون --
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
گاهی اوضاع اونقدر سخت میشه که برای گذشتن سال ها، باید به ماه ها فکر کنی و بعد مثل من به هفته ها... هفته هایی که وقتی شروع می شن با خودم تکرار میکنم:« 4 روز، فقط 4 روز صبر کن.» بعد از شنبه تا سه شنبه رو میشمرم. چهارشنبه رو هم میذارم پای آخر هفته تا کمتر سخت بگذره. و از این هفته ها، ماه های من درست می شن و ازین ماه ها، سال های من... نیومدم بگم بعد از هفت ماه با کلی حرف جدید اومدم. نیومدم اصلا حرف بزنم. خیلی وقته که آپ نکردم. اسمی که بالای این پنجره سیاه نوشته شده بود رو عوض کردم. شاید واسه تنوع... شایدم واسه اینکه... چیزی به سمت عقب برگشت مثل نگاه لحظه رفتن مثل صدای «منتظرم باش» که منعکس شده طرف من Surround me…in ur arms let me be lost there ........................................................................................ این روزا دلم میخواد با یه رفیق، یه ساعت، فقط یه ساعت بشینم فیلم نیگا کنم. رفیقی که بشه روش حساب کرد. نه آدمایی که رنگ عوض میکنن! با کسی که نبود حرف زدم دردم از من بزرگتر شده بود پشت کردم به جاده ای فرضی کفشم از گریه هام، تر شده بود تکیه دادم به دست های شما تا که خالی شد و زمین خوردم با کسی که نبود، حرف زدم با کسی که نبود، من مُردم... .............................................................................. این تابستان تابستان نسبتا بدی بود... این تابستان به جز یک سفر ده روزه چسبیدم به تنهایی هایم و اتاقم و کتاب هایم و افکارم و شب بیداری هایم . این تابستان به اندازه تمام عمرم قرص و شربت و اسپری و قطره و کپسول استفاده کردم. این تابستان به اندازه تمام ماه های دانشگاه کتاب متفرقه خواندم و حسابی غرق شدم. این پست را هم الان در وضعیتی که آمده ام روی آب نفس بگیرم دارم می نویسم. این تابستان طرح اولیه رمانم را نوشتم و دکتر مهدی موسوی عزیز مثل همیشه های نه چندان دور لطف کرد، وقت گذاشت و تمام آن را خواند و نقد کرد که اگر این اتفاق نمی افتاد چند خط بالاتر احتمالا به جای کلمه "نسبتا"، کلمه "خیلی" می گذاشتم! دو نفر آمدند و برگشتند وسط خواب من یواش یواش یک نفر چشم دوخت در چشمم گفت: «پایان قصه محکم باش! » ته کوچه، تکان تکان خوردند برگ های اراذل و اوباش و کسی گفت:«حتما این خواب است کاش کابوس بوده باشد... کاش» ................................................................................. حدود ده روز دیگر دانشگاه شروع می شود و من به آسفالت های مسموم شهر غبارگرفته ای عادت ندارم که پرنده هایش خودکشی دسته جمعی کرده اند... خسته از روزهای پی در پی خسته از دوره تناوب ها خسته از تن/ تتن، تمام وزون گوجه ای رگ زده/ ته رب ها ................................................................................. و هذیان های همیشگی ام: (کار اول را می توانید در ماهنامه ادبی کندو نیز بخوانید.) کار اول: پرده افتاد/ از دلت بیرون، دختری که به جیب تو بند است جا سوییچی کوچکت گم شد...«بلیط این سناریو چند است؟» توی این صحنه نقش بازی کن، ازدحامی که هیپنوتیزم تو است هیچ کس واقعا نمی فهمد آخر این قضیه ها گند است! خوب حل شو شبیه چایی عصر که لبت حل شد/ از دهن افتاد توی نقشی که اختصاصی توست، یک نفر مرد و بی کفن افتاد یکی افتاد آخر قصه، جا سوییچی...و یا کسی که مرد لب قندت درون چایی یا... پرده افتاد... واقعا افتاد! یا کلیدی درون قفل افتاد... یا کسی پشت صحنه بازی کرد پرده افتاد و دست ها بودند... که یکی داد زد:«نرو، برگرد!» مرد چوپان درون نی افتاد... نی صدای تو را مشبک کرد می چریدند روی سن، یک مشت گوسفند گرسنه ی ولگرد توی یک صحنه مردم خوشحال، توی یک صحنه مردم غمگین دست ها پشت پرده رقصیدند، یکی افتاد در حمام فین دست ها...دست ها... عجب چیزی! من که دستم به هیچ چی بند است دست دادم به دست های کسی که خودش را کشید عقب از «سین» من به یک هیچ وصلم انگاری... گم شدم شاید از تمام تنم خانه، مترو، دوباره خانه، دوبا...ظاهرا گم شده کمی وطنم از فراسوی تا فراماسوی، دست ها پشت پرده مشغولند این دو مصرع صلیب مرگ من است، روی تابوت مرده بدنم ............................................................................... کار دوم: حافظ:« کافران را هم ازین می، دو سه ساغر بچشان! » تنها خیال مشترک ما بین ما درد است مرده ست این دستی که توی دست من سرد است دلگیرم از این ابر، از این ابر بی باران شهریور است اما درخت کوچکم زرد است بیزارم از وبگردی بی تو... از عنوان ها از پارک ها، حتی از استقلال گلدان ها از صبح تا شب، بی تو، توی خانه ای فرضی از این خیابان ها... خیابان ها... خیابان ها این کوچه ها، این را ه ها، اصلا تمام شهر از مستی چشمی که گم شد توی جام شهر از متروهای گیج سر در گم... از این سالن از له شدن، برخورد با این شبه انسان ها از متروهایی که فقط تاخیر میکردند از دست هایی که مرا زنجیر میکردند «مستم، دو ساغر می چشان این کافران را هم» این کافرانی که تو را تکفیر می کردند از خسرو و شیرین تو، سانسو.ر بیت ِ می از هی جدایی، نادر از سیمین، تو از من، هی... نُه قرن دوری، خسته ام، خسته از این تقدیر از این جدایی ها، جدایی های پی در پی فرقی ندارد باقی شب های تکراری فرقی ندارد زاویه در چار دیواری تسبیح بودم، پاره شد سر رشته ذهنم که قبله ام گم شد، تو را گم کردم انگاری دلگیرم از تنها قدم برداشتن با درد از خاطراتی که تو را هی یاد من آورد از دختری که گریه را با جام می نوشید که بی تو تاب آورد... که... که هی تحمل کرد که مشت می کوبید بر تنهایی ِ هر شب که داشت می لرزید یا می سوخت توی تب؟! با دانه های برف در شب های شهریور سرما زده سر خورد از دست کسی«یا رب!» طوفان نبود و کُشت ابری، ناخدایم را الطافتان سوزاند از سر تا کجایم را! در گریه ام با دسته گیتار و نت خوانی پیچید توی کِشتی ام:« دو... ر ِ... سُ... لا... می... فا... » ..................................................................................... پانوشت: ۱-"خسرو و شیرین" اثری که ۹ قرن پیش منتشر شد در سال ۹۰ با ممیزی و.زارت ار.شاد به خاطر مصرع "چو مست از جام می نگذاشت باقی" دچار اصلاحیه شد!! ۲-جدایی نادر از سیمین ساخته اصغر فرهادی ۳-زندگی پر از حقیقته، نباید از طعمش تعجب کرد! ۴-بعضی چیزا مثل مجو.ز کتابام میمونه (همونایی که اسمشون چند ساله اون کناره!) هیچ وقت نمیان و من همیشه به اومدنشون امید دارم. ۵-فرشته عشق نداند که چیست، قصه مخوان (حافظ) ۶-اشکال دنیا این است که جاهلان مطمئن اند و عاقلان مردد! (برتراند راسل) ۷-به یک دسته کلید یخی فکر میکنم که می بایستی در حین اجرای نمایش آب شود! (عقاید یک دلقک-هاینریش بل) ۸-بارون بدون حس اینکه تو هستی و مواظبمی فقط یه دلتنگی بزرگه...همین! ۹-قسم به آسمان که در آن راه های بسیار است، که شما در اختلاف سخن باز ماندید.(ذاریات) ۱۰-تو قدر این اتصال ندانی، لابد گوشمالی بباید! (شمس) ۱۱-تو شاهکار خلقتی، تحقیر را باور نکن (نمی دونم از کیه!) ۱۲-روزی اگر...اگر...اگر به تردید رسیدی از خود نپرس این کوچه کجاست؟ خاک کوچه را ببوس و برو... I wanna be the one that you can rely on! Rely On-Akon -۱۳ ۱۴-دیوونتم پاییز... دیوونتم! حرف هایی برای نگفتن... می خواستم چیزی بنویسم برای نگفتن... دیدم نگفتنش بهتر است... حکایت من هم حکایت هنری وینستنلی ست وقتی هنوز... هنوز... هنوز... مرد فانوس بان فانوسش را در قله های دور دست روی آن کوه سفید خاموش وروشن می کند(و بعد فکر میکنم چرا خاموش و روشن می کند و نه روشن و خاموش!!!!) حکایت خیلی خیلی غریبی ست که خیلی خیلی از آدم ها حوصله شنیدنش را هم ندارند. حتی خیلی ها حوصله این را هم ندارند که اسم هنری وینستنلی را سرچ کنند چه برسد به اینکه فکر کنند به همه همه ی شباهت ها و گم شدن ها... و سال ۱۷۰۳ همه ی سال های زندگی من است!!!!! این ستاره به غم می انجامد زوج و فرد است طرح دنیایم اخترک های دور بی خبرند در تردد به عمق رویایم... ........................................................................................... حرف هایی برای باور کردن... می خواستم چیزی از عطش بگویم دیدم کم می آورند کلمات،چه بگویم که کم میاورند تمام قافیه ها و قاصرند تمام تمام این حروف به هر زبان زنده و مرده ای از ازل تا ابدیت... و این غم انگیزترین توجیه ناتوانی من است... ! می خواستم از درد بنویسم دیدم که قضایا از درون دیده نمیشوند... کربلا قربانگاه انسان نبود،قربانگاه یک باور بود... مرز سربریده شدن یک باور... مرزی که آسمان را به زمین پیوند میدهد... مرز هستی و ممات...کربلا یک مرز است... مرز زیستن... خیلی ها می توانند برای خیلی چیزها هورا بکشند یا نفرین کنند...اما از بین این خیلی خیلی ها کمتر هستند کسانی که باور کنند... باور سکوت می آورد... به سکوت می انجامد... به بهت می رساند... کربلا یک بهت است... بهت از عشق... این سربند بی کسی بر پیشانی کدام عصر بسته شده که سال هاست هر روز فریاد هل من ناصر به گوش می رسد؟ چه بگویم؟این عطش گاهی دست می برد در ایمانم...و من مثل تو آنقدر قوی نیستم که شاهد قربانی شدن تمام داشتن هایم باشم... دورترها جایی برپا شده بود که اسم تو بر در و دیوارش رنگ حزن می داد.وقتی نزدیکش می شوم به عطش میرسم و لب هایم بی اختیار یا حسین می گوید... من به سر بریده شدن هر روزه حق در این دیار غریب کش خو گرفته ام... غمی نیست اگر قربانگاه دیگری برپا شود... گاهی لازم است برای تکان دادن دل آدم ها بوی خون به مشام برسد... دورترها دشت غمگینی ست که غروب هایش هنوز هم کبوترهای خونین دارد... ………………………………………………………………………………………………………. حرف هایی برای هذیان گفتن... لباس های بیرونت را می پوشی که بروی، نمی توانم جلویت را بگیرم... یعنی نمی خواهم... نه اینکه نمی خواهم،می خواهم که بمانی اما نمی شود... این غرور مزخرف همیشگی کار دستم می دهد، بعدش هم خودم را به بی خیالی می زنم که پشیمان نیستم... لباس هایت را بیشتر میپوشی دیگر نمی توانم تاب بیاورم سویی شرتم را بر میدارم و از اتاق می زنم بیرون... می آیم توی این چند ضلعی غمگین توی یک چهار ضلعی دیگر ۴ضلعی های کوچک تر را هی باز می کنم و می خوانم... پشت سر هم... بی وقفه... و سعی می کنم اصلا ننویسم... و اصلا فکر نکنم... به هیچ چیز... به هیچ چیز...حتی به این نوشته های پریشان که معلوم نیست بعدا کسی آن ها را ببیند یا نه... ************************** من به این تنهایی نیاز دارم... این که اینجا بنشینم،آدم های زیادی دور و برم باشند ولی سرشان توی کتاب باشد(و من چقدر ازین بابت برایشان خوشحالم)این که من آرام آرام به تو فکر کنم،من به این تنهایی شدیدا محتاجم... یادت هست روزهایی را که کوچک بودم و می ترسیدم بزرگ شوم مبادا که دلم کوچک شود؟!من به این ابتلا عادت کرده ام، من به این غربت خو گرفته ام و حاضر نیستم حتی یک لحظه آن را به آشناترین لحظات جهان ببخشم و خودم هم دلیل این احساس گنگ دردآور را نمی فهمم...مثل همان جاده ای که آسمانش حصار داشت... تا چشم کار می کرد تیربرق بود و من عجیب حس همدلی داشتم با نفس هایش... من به این غربت نیاز دارم، طوری که هی میترسم این در لعنتی باز شود و چهره ای آشنا ببینم... باید گاهی... گاهی... همیشه گاهی! غریب باشم وگرنه وطنم را... تو را... آسمان را... تورا... اندوه را... تو را... و تو را فراموش می کنم.به ضعف من نگاه کن، نمی دانم امسال چرا و چطور به این اندوه پایان داده ام که هست و نمی بینمش واین از تلخ ترین اتفاقات زندگی من است... *************************** من فقط سعی می کردم یه آدم عادی باشم هر روز صبح مسواک بزنم و ورزش کنم.خوب درس بخونم تا آدما خوششون بیاد... به همه لبخند تحویل بدم ... مناسبات اجتماعی رو درست به جا بیارم...و اصلا اصلا اصلا نذارم کسی بفهمه من یه دیوونه هشیارم!!!! من دلم می خواد سنگفرشای شریعتی رو یکی در میون بپرم.رو جدولای کنار خیابونا راه برم تا حداقل احساس کنم یه کم به آسمون نزدیکتر شدم... وقتی بارون میاد زبونمو بیارم بیرون... بدون هیچ تظاهری هرچی که تو دلمه به همه بگم....وسط خندیدن اطرافیانم صادقانه بگم:Bitter!... آخر همه ی برنامه ها بزنم زیر همه چی و غیبم بزنه... یه مدت گوشیمو خاموش کنم و دلم نخواد با کسی ارتباط داشته باشمو این حقو به خودم بدم... ولی نمیشه... گاهی طنابایی هست که آدمو به این زندگی مزخرف زمینی وابسته میکنه... سهم من چیست از جهان جز درد سهم من چیست از تو جز دوری سهم من چیست از شبی خسته جز خیالت... و خواب مجبوری ……………………………………………………………………………….. حرف هایی برای سکوت... - I need a big change! - برو بابا همیشه همینو میگی! - I should go! I will do it this time! - ببینیم میتونی به قول خودت چنج بدی یا نه؟ -Then u will be one of those victims … - … - ... Just think they r not alive any more… when I laugh… when I walk… when I speak to people around… there is something like a fragile heart in me… an alive sad thing inside my dreams… just thinking they have gone… they r dead! God thank u for all the behaviors the people around do toward me… it makes me feel lonelier… it’s really needed these days which I feel u less… thank u sweetheart... Thank u with whole of my heart… حس گنگ ترانه ها بودن سنگ زیرین خانه ها بودن! مثل یک کاج کهنه مغرور طعمه موریانه ها بودن ……………………………………………………………………………………. حرف هایی برای کهنه شدن... تو خاطر نداری پیش ما،ما را خاطر جای دگر است... زبان که به غیر تو چرخید از تو باز می ماند.من خویشتم عارفم به این ملال، خوب میدانم حال خود با تو، همه را میدانم با تو چون است، مانده ام ازین همه تلون، قاصرم، قاصرم ازین همه رنج که میدانم خو ب می فهمی، به غیر تو خویشتن چرخیدم؛ زبان که لختی گوشت بیش نیست... خویشتن به غیر تو چرخاندم... خود چرخاندم... عارفم به این حق... از تو مانده ام... دل بریدم از خلق تا تو را یابم، باز ماندم از تو هم... مانده ام بی یاور در این تیه سرگردانی... مانده ام بی تو... بی همه چیز... باملال... در عجبم از نفاق خودم با خویش... در عجبم! روزی چند بر طریقی می روم و روز دگر در خلاف... حال آنکه خویش می دانم چون بودم و چون هستم واعتنا ندارم... در عجبم از نفاق خودم با خویش… نفاقی که خویشتنم می داند و من هم می دانم... نسیان گرفته ام... چونان که برای حرف زدن با تو باید بیندیشم با خویش... باید بیندیشم که هستی و میشناسمت... در غیر نیندیشم با خود... بی تو چون گوسپندان بی شبانند این مردم؛ هر دم بیم حمله دارند و باز دل خوش می دارند به علوفه... ساعتی پیش با خود می اندیشیدم که زندگی عجیب رنجی ست... و عجیب خوشی گزافی ست... و این هر دو بسته به قدر معرفت باشد... خوشی به قیمت نسیان... بزرگ معامله ای ست... من حال خویش با تو خوب می دانستم... نسیان گرفته ام... آه که این گله یکسره طعام گرگان شود شبانگاه، اگر روی بگردانی... .................................................................................. حرف هایی برای شعر شدن... گاهی از هیچ میرسم به خودم گاهی از شعر میرسم به خدا من چه می خواهم از تمام جهان؟ من چه هستم به جز کسی که تو را... حرف من ناتمام می ماند که تو را من هنوز... دوست... هنوز... به تو من فکر میکنم هر شب به تو من فکر میکنم هر روز من چه هستم به جزکسی که هنوز توی این کوره راه می ترسد جز کسی که به جز تو و تو و تو هیچ دارد...و روزهای بد از زبانی که قفل کرده شده از تمامی تو کم آورده این دوبیتی تو را نمی گنجد هیچ شعری تو را نمی فهمد گرم از دست دادن یک هیچ مست از شعر گفتنی که هنوز... من به این نقطه می رسم هر شب من به این هیچ میر سم هر روز می شد این شکل را عوض بکنی می شد این شکل را بچرخانی می شد این شکل را...سه ...دو ...یک... شاعر بازگشته از همه چیز: دلخوشم به سقوط از بالا مثل پرواز سمت یک دره گله ی گرگ ها فلج شده است با هجوم یکی دوتا بره رفتن برق از دو چشمانت به دو چشم نمرده ی ادیسون کشف قانون جاذبه از نو مثل به سیب خوردن نیوتن از کویری که قرن هاست تو را وسط جاده ها صدا کرده زل زده به عبور ماشین ها افق سرخ را رها کرده گاهی از درد می رسم به خدا گاهی از درد می رسم به عدم گاهی از شعر...من کم آورده گاهی از درد می رسم به خودم و در کل من از همه چیز به خودم می رسم خصوصا این روزها که عادت کرده ام به تو فکر نکنم و خودم هم خوب می دانم که به تو فکر نمی کنم و حتی سعی هم نمی کنم سرم رابلند کنم زل بزنم توی چشم های آسمانت... تا شانه هایم بلرزد... گام هایم هم... و این دور مسخره اینطور تکرار می شود... I believe in destiny I believe in immortality I believe in u… do u believe me?!! ********************************* من دیگر عادت کرده ام که درس و زندگی را ول کنم بیایم بنشینم پای این 4 ضلعی و مدام... مدام...مدام… هر شب و روز عکس جاده های بلند را سرچ کنم و زل بزنم به آنها... تا شاید… شاید جاده جدیدی به سرزمین های دور دست کشف شده باشد... ..................................................................................................... حرف هایی برای پانوشت شدن: 1-شمس: چون در دریا افتادی و شنا نمیدانی،مرده شو تا آبت بر سر نهد... 2-من اشتباه نمی کردم... تو هیچ وقت ازون پله های لعنتی پایین نمیای... ! 3-جبران خلیل جبران: تو دو تن هستی؛ یکی بیدار در ظلمت و دیگری خفته در نور... 4- چند صباحی می شود که صبح ها با صدای حزن انگیز دورترین پرنده این شهر بیدار نمی شوم... 5-شعر... درد... تفکر... تناقض... 5ساحت بی انطباق... اندوه... نخواهی دانست... 6- وینستنلی، مهندس انگلیسی، اولین فانوس دریایی، ادی ستون را ساخت اما فانوس با طوفان سهمگینی در سال 1703به همراه خودش که طراح برج بود و در آن زمان داخل برج بود، از بین رفت.

| Design By : Night Skin |

