تبليغاتX
غمگین ; در ژرف این حصار
غمگین ; در ژرف این حصار
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
پنجشنبه یکم مرداد 1388
این ازدحام مضحک تنهایی ست
سلام بر خدا

سلام

حدودا یک سالی می شود که آپ نکرده ام الام هم اصلا حوصله ی آپ کردن نداشتم و بی جهت آمده ام اینجا!

رکود کرده ام که همه چیزم تمام بشود ببینم چه چیزی برای از دست دادن دارم.رکود کرده ام!

........................................................................................................................

می خواستم به عرش برسم، امروز هوا افتابی است و من خیلی غمگینم. تاب گرما را ندارم، دلم تبخیر می شود و تمام اشک هایم هم.امسال گذشت من خیلی کوچک شدم اما دلم بزرگ نشد تمام این حرف های تکراری را هم یادم رفت. داری مرا می بینی، گریه هایم را هم. می دانم من اغلب دوری می کنم بعد باز می گردم و تو چقدر خواستنی هستی...
دیگر چه فرقی می کند که در این همه مدت از من چه چیز مانده جز تو؟ دیگر چه فرق می کند که تمام دنیایم، تمام دنیایی که می خواهم نه دنیایی که دارم تویی و وقتی که نمی بینمت برایت بنویسم که هنوز...؟
می خواستم به عرش برسم نه برای اینکه از زمین راحت شوم فقط می خواستم به آسمان نزدیک تر باشم که به تو برسم...
به سادگیم نگاه کن به دست های خالی ام ، به این دل کوچکم، به تمام دارایی ام که خودت هستی و در هر قنوتم به تو تقدیم می کنم لا اقل بگذار خیال کنم و خاطرت را از من نگیر که به خاطر تو زنده مانده ام.  
تو تمام نمی شوی و من مدام تحلیل می روم .
بزرگتر که شدم می فهمم باید کوچک شوم تا به تو برسم و من این را فهمیده ام اما نمی خواهم باور کنم که دیگر کوچک نیستم. شیبی را که به وسعت تنهایی من است از من نگیر. شیبی را که به وسعت تمام خاطرات تو را خواستن است .تمام شب های سرد و برفی با چراغ های رنگی کوچک و آبنبات هایی که تو را به یادم می اورند.
آسمان با تمام وسعتش شب ها گریه می کند. من کوچک و حقیر چطور سرم را بیاورم بالا تو ی چشم هایت نگاه کنم و شانه هایم نلرزد؟چطور با تو حرف بزنم و بغضم منفجر نشود؟
به کوچکیم نگاه کن! به پاهای سست و ضعیفم و کوه غمی که روی دوشم می کشم اما نمی دانم که مانع پرواز من است.......

....................................................................

و دلتنگی هایم تکرار می شود...

1.قل قل... صدای جوشش از این دیگ های سرد!
دارم عرق می ریزم/ از گرمای زیر پام
یک عده می رقصند دورم با صفی موزون
بومبا بابام بومبا بابام بوم بام بابام بام بام
بر طبل می کوبند/ بر ناقوس هایی گیج
وقتش رسیده، از خودم باید ببّرم تا...
[دارد رئیس دهکده نزدیک می آید
آرایشی غمگین شبیه صورت بودا]
در حرکتی موزون تر از امواج دریایند
اطراف من یک عده آدم خوار بی وجدان!
راهی برایم نیست... در این دیگ تنهایی

می جوشم از  حسی که تب دار است در زندان
قل قل... قبیله، دیگ ها، من... ازدحام ترس
با نیزه هایی سر/ بلند از هرچه من بودم
-: این طعمه ناچیز است... [این را خوب می فهمم]↓
در یک زبان مشترک تر از نگاه و غم!
تب کرده ام... این جا هوا داغ است یا دارم
می سوزم از انگشت هایی بی رمق در دود؟
هی زیر لب آهسته می گویم: خدای من!
ای کاش در این ظهر بد باران بیاید زود
باران بیاید زود تر از اینکه دنیا را
قبل از تو را دیدن به متن باد بسپارند
قبل از تمام لحظه هایی که می آید تا
تابوت من را روی دست آب بگذارند
چیزی شبیه خلقت من بوده و هستید
ای آدمک هایی که زیر ماسک... می دانم
دیگر چه می خواهید از جانم؟... چه می خواهید؟
این زندگی مال شما... و غصّه هایم هم!

...............................................................

2.

حالم هیچ خوب نیست
عرق کرده ام
این پل معلق چه جای بدی ست برای قدم زدن
با دست هایی که تو را ناخواسته میان آن رها می کنند
دست هایم خالی ست
آب سرد بیاورید
دارم می افتم
دارم دور می شوم
به شب های سوخته ام می رسم
بوی باران می آید
چقدر همه چیز بی همه چیزم هیچ است
با من چه می کنند کفتار های شوم
آب سرد بیاورید 
و یک تشک اسفنجی نرم
چرا که من از سقوط می ترسم
پایه های سست این پل مثل شاخه های خشک نخل است
و از پوست هسته ی خرما نازک تر
به چه چیز جهانم می خندید؟
ناباورانه رها شدم
و حالا دارم بلند بلند سرود صلح می خوانم
حلق کربلا سوخته است
تانک یک نفره ی دشمن هم
قطرات عرق روی ستون فقراتم سرسره بازی می کنند
آب می خواهم آب
از آسمانم گذشتم
پیکرم را رها کنید
این قفس که به اندازه ی شانه های من است 
جای خوبی برای گریستن نیست
آب سرد بیاورید
یا پل را خراب کنید
امشب خیال خواهم کرد که گذشته ام
بوی باران می اید
و من به گریه می افتم
چقدر یاد تو بودن خوب است...

...............................................................

3.

ما پر شکسته ایم

  ظلمت کشیده ایم
                         ما خون داغ و سرخ سیاوش را
                                                        با عشق دیده ایم

با درد خوانده ایم
                 بی پر پریدن از قفس سرد نفس را

ما بلبلان کوچک در راه مانده ایم
                                        ما غصه خورده ایم

  بی آب و دانه پر زده ایم از دیار دور

چون آینه تو را به تماشا نشسته ایم 
                                                       با سنگ مرده ایم!

..........................................................................

پا نوشت 1:همه چیز زودتر از آن چیزی که به نظر می رسد تمام می شود و من عادت کرده ام که فراموش کنم.

پ.ن 2: اگر اصرار دوستان نبود نمی آمدم.

پ.ن 3:دلتنگم...

                             

+ نوشته شده در 13:16 توسط tahereh.
شنبه یکم تیر 1387
ببخش کودک دیوانه را... ببخش و برو
سلام بر خدا

دلتنگم

ازاینکه نمی دانم این پست را می خوانی یا نه

از اینکه هی نمی رسم که خاموشی، از اینکه هیچ کس را جز خودت دعوت نکرده ام

از اینکه می دانم که نمی دانی یا می دانی که چه کسی هستی

که این بهانه ی مضحکی ست برای من که حتی معنای دلتنگی را نمی فهمم!!

دلتنگم...

...................................................................................................................

سفر پایان زیبایی ست برای بیرون رفتن از تمام هرچه که هست و یا اینکه باورش داریم

دلتنگی هایش و غربتش بوی بودن می دهد بوی پروازی که روی دلت بدجوری سنگینی می کند

همیشه در اندیشه ی پروازم بی آنکه بفهمم بال هایم خیلی وقت است تنهایم گذاشته اند

دلم به همین آجر ها خوش است که هی تو را به یادم بیاورند و تو نباشی

سفر شروع قشنگی ست اگر دوباره ببینمت و پایان دردآوری ست اگر دوباره ببینی ام

سفر بهانه ی خوبیست برای عاشق شدن و از تحجر این مغزهای سیمانی بیرون پاشیدن

سفر شروع قشنگی ست به شرطی که برگشتنی باشی خوب من!

تقدیم به... :

به آجر آجر این شهر کهنه می گریم

 

به قدر گنگی این لحظه های سیمانی

 

سفر به خیر عزیزم  ولی بگو این بار

 

زیاد آن ور تنهایی ات نمی مانی

 

بگو به من که دلت تنگ آمدن شده و

 

بگو، به خاطر اشعار من،  پشیمانی!

 

از اینکه بی خبر از ذهن کودکت بروی

 

از اینکه منتظرت هستم و/نمی دانی

 

که ریشه ریشه تو را کاشتم نفهمیدی

 

/در این هوای غم انگیز و عصر بارانی/

 

برو به مقصد تنهایی از جهان در خویش

 

به سمت هق هق این چشم های پنهانی

 

که حسّ پر زدنم بود و بال امّا نه

 

به جای من تو برو سمت این پریشانی

 

همان هوای بهاری که حسّ پروازت

 

دوباره آب شود از یخ زمستانی

 

که من همیشه به این سنگفرش دل بستم

 

نه آسمان،  به همین جدول خیابانی

 

که از تمام لجن های جوی بیزار است

 

که در تمام لجن ها شبیه انسانی...

 

و اینکه دلخورم از این دروغ های قشنگ!

 

از اینکه :«زووووووود میایم، چرا تو گریانی؟»

 

ببین بزرگ بزرگم... و خوب می فهمم

 

که زود واژه ی ناباوری ست طولانی!!!

                       .

                       .

                       .

صدای بوق قطار از همیشه غمگین تر

 

چقدر فاصله حالا میان ما مانده

 

- :«ببخش دختر پاکم که دیر می آیم»

 

ببخش کودک دیوانه را که جا مانده

 

                                  

                

 

.........................................................................................

پا نوشت: دلتنگم...بی / با هیچ بهانه ای....

پ.۲:قصد گذاشتن پست جدید نداشتم.شعر جدید هم خیلی وقت است که دارم و می خواهم اینجا بنویسم.این شعر تصادفی را ببخش که سرزده آمده است.

 

+ نوشته شده در 11:53 توسط tahereh.
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
و من همیشه اشتباه می رفتم !!!
سلام بر خدا

من اشک/ می ریزم تو را در قهوه ی تلخی

سر می گذارم روی زانوهای غمگینم

سر/ می گذارم زندگی را تا بگریاند

شک می کنم گاهی به تو، گاهی به آیینم

من همیشه اشتباه می رفتم، همیشه به جای تو به کسانی می رسیدم که مثل خودم بودند.تو می خواستی کوچکم کنی که بزرگ شوم اما دیگران به بهانه ی اینکه بزرگم کنند مدام کوچکم می کردند... و من اینگونه تحقیر می شدم.من همیشه اشتباه می رفتم... وتو؛ همیشه سر راهم سنگ هایی می گذاشتی که زمین بخورم تا خاکی شوم، تو همیشه می گفتی باید خاکی شوی تا بزرگ شوی. من اما، همیشه محکم به سنگ ها لگد می زدم تا مزاحمم نباشند.و دیگران همیشه سر راهم سنگ هایی می گذاشتند که زمین بخورم و بشکنم، که کوچک شوم.

من همیشه یادم می رفت یاد تو بیفتم و حقیر می شدم. و من حقیر و حقیرتر می شدم! آنقدر کوچک بودم که وقتی از همه می بُریدم تو را صدا می زدم اما تو می خواستی آنقدر بزرگم کنی که جز تو کسی را نبینم، که خودم را هم یادم برود... و تو را صدا بزنم که از همه ببُرم.

مدتی ست که دیگر به افق نگاه نمی کنم و به کودکی لبخند نمی زنم، مدتی ست که چشم هایم را بسته ام و تو را نمی بینم... و فقط گوش می دهم.مدت زیادی نیست اما مدت خیلی زیادی ست که به جیغ کشیدن آسفالت زیر چرخ ماشین ها خیره می شوم. خیلی وقت است که دیگر زیر آسمان نمی ایستم و تو را نمی خواهم. خیلی وقت است که دارم گم می شوم، آخر من راه را بلد نیستم و همیشه اشتباه می روم!

دارم کوچک می شوم، دارم بزرگ می شوم اما کوچک و کوچک تر می شوم! چند وقتی ست که از آیینه وحشت دارم. مدتی هست که گم شده ام. دیروز داشتم از خیابان رد می شدم که خودم را در آب جوب دیدم. آنقدر کوچک بودم که زندگی ام تماما در لجن جا می گرفت. آنقدر حقیر بودم که یادم رفته بود دلخوشی های اطرافم بهانه های مضحکی هستند برای زندگی! آنقدر کوچکم که چشم های آن گربه ی سیاه که شب ها از زیر ماشین همسایه می پَرد جلوی پایم، می ترساندم.و از چشم های آن سگ سفید که آرام آرام از کنارم رد می شود بدجور وحشت دارم. امروز تمام راه تا خانه را روی جدول های خیابان راه رفتم و با خودم گفتم بگذار همه بفهمند که من هنوز کوچکم... و این بهانه ای بود که بزرگ شوم اما ناگهان ترسیدم. آخر من سگ های کوه خضر را می شناسم . و همیشه اشتباه می کنم. آنقدر وحشت کردم که کودکی هایم روی جدول ها جا ماند و من بودم که در طول آن خیابان عریض می دویدم... و این من ِ بزرگ بودم که هی داشتم آب می رفتم، که هی داشتم کوچکتر می شدم... و من هر وقت می دویدم آخرش گم می شدم آخر من راه را بلد نبودم و همیشه اشتباه می رفتم!!

و شعر، که از کودکی تا حالا دارد تعقیبم می کند:

در این پست دو تا کار متفاوت می گذارم که نسبتا با بقیه ی اشعار، چه وزن و چه مفهوم اندکی فرق دارد!

کار اول:

وزن شعرم دوباره، مثل ذهنم به هم ریخت

 

شکل آشفتگیم و... با نماز من آمیخت

 

من شدم آدم بد... جمله ها را شمردم

 

ژست یک مرد ساده... عکس یک فرد بدریخت

 

ساده لوحانه  انگار قورت دادی و بردی ...

 

پشت ویترین دنیا خاک خوردم ... و خوردی

 

این مدل بدقیافه ست... این مدل بَه!، به روز است

 

بعد من را خریدند... فکر کردند مردی!

 

شکل بازار اجناس ازدحام زمین و...

 

"سکه ها ی دورویی" قیمت کل دین و...

 

ژورنالیست فرنگی دست انداخت ما را

 

خاک بر زندگیمان... مرگمان در کمین و... 

 

مثل یک جور حس مبهم بی اراده

 

حسّ نوستالژی من... کودکی های ساده

 

کودکی های دنیا... غرق بازی و خنده

 

اضطرابی برای بالهای پرنده

 

کودکی که گناهش سنگ  بر ذهن بسته

 

کلّ غم های عالم: بال هایی شکسته 

 

ته کشیدی و رفتی روی حسّ خیابان

 

فال بد بود و من هم... یا که بد بود انسان؟

 

قهوه ی تلخ ِ بدشکل... اشتیاقی که گم شد

 

من چه دیوانه بودم  بین اشکال فنجان

..............................................................

کار دوم:

 

وقتی نمی فهمد کسی اشعار ِ من را

 

یک جور حسّ خستگی سمتم می آید

 

یک جور حسّ مبهم ِ ناباور ِ گنگ

 

اصلا به من چه این "من" ِ تنها، "من" ِ بد؟

 

وقتی نمی فهمد کسی اشعار ِ من را

 

یک جور حسّ انزوای ساده دارم

 

هی دااااااااد می زد: یک نفر من را به آن سمت...

 

حسّی شبیه چشم ِ کور و جاده دارم

 

                                این جاده بدرنگ است، می گیرد دل ِ من

 

اصلا بیا آسفالت را قرمز کنیم و...

 

انگار می آیی به سمتم بی اراده

 

هی بوووق... فرمان... ترمز ِ دستی... و هی بوووووق

 

من، دست هایم باز، آرام، ایستاده

 

نزدیک تر... نز... ناگهان یک بوق ِ ممتد

 

خورشید چشم ِ مشکی ام را می زند بد

 

آسفالت زخمی می شود، خون می چکد هی

 

بوی تنم با باد می آید... و دلسرد...

 

شب شد...  و افکارم جدا ماندند از من

 

ردّ نگاهم سمت ِ ماه ِ ماندگار ِ...

 

در ذهن ِ سرد آدمک ها ثبت می شد

 

از کار ناموزون ِ من یک یادگار ِ...

 

از کفش های ساده ی یک آدم بد

 

من، چشم های مشکی ِ یک "انتحار" ِ...

 

از پَرسه های کوچه و شب های تاریک

 

دیوانه و یک ماه ِ گیج ِ بیقرار ِ...

 

                                    از روی پل انگار قرمز می شد این شهر

 

                         

......................................................................................

پا نوشت : من گم شده ای دارم که بدجوری بیقرارم می کند.انتظار باور قشنگی ست . مدتی می شود که خودم را گم کرده ام.

 

+ نوشته شده در 0:35 توسط tahereh.
جمعه نهم فروردین 1387
سال نویی که نو نیست / اتفاقش هم ...
سلام بر خدا

ای کاش قلب ِ ساده ی ما سنگ ِ سنگ بود

تا در کویر عشق ، کمی سخت می شدیم

ای کاش با دعا سر ِ سجّاده ها فقط

مثل عروس ِ قافیه ، خوش بخت می شدیم

چه کار ِ .... است نوشتن بی هدف ... و پریدن بی جهت ( با هر دو معنی )

این روز ها با تمام دلزدگیش چقدر قشنگ است ... فکر نمی کردم این قدر خوب باشد با اینکه بد است .

حد اقل از بعضی چیز ها دورم می کند که دوست ندارم ببینمشان

از بعضی کس ها که حتی برای شنیدن هم خوب نیستند.

از بعضی حرف ها که ...

چقدر این روز ها دنیایی شده ... و چقدر ... شاید دوست داشتنی

اصلا به من چه این گنگی ثانیه ها که هی عقربه هایش نیشم می زنند !

و من هنوز می ترسم ...

چند روز دیگر تمام می شود

کاش تا آن موقع نباشم ... دل دیدن خیلی ها را  و خیلی چیزها را که خیل خیل عق دارم می کند ندارم .

تحمل تهوع را هم ندارم و تحول خیلی شرایط را ...

این روز ها خیلی کش دار شده و با گرمی مزخرفش مرا به سمت نیستن می کشد . حتی نمی خواهم یک لحظه ی دیگر برگردم .

وقتی دلم از خود بیخود می شود خودش نمی فهمد چه می خواهد . فقط می دانم تاب ندارم و هی مدام می خوابم که نباشم ... که شاید دور شوم ... شاید ...

 

و شعر ... اتفاق نزدیکی که همین نزدیکی ها ( با هر دو معنی ) رخ داده است :

 

هزار و سیصد و ... شاید سراغ می گیرد

هزار و سیصد و چند اتّفاق می گیرد

و هفت عین ِ مرا ... عشق و عشق و تنهایی

هزار و سیصد و صد ! ناروای رسوایی

هزار یا که هزاره ، هزاره ی چندم

هزار و سیصد و حوّا و آدم و گندم

تولّدی که ... که شاید بهار می آید

و ازدحام تو در تیشه زار می آید

کویر در پی یک بوته پونه ی وحشی

چنار ؛ مثل همیشه کنار می آید

صدای پای زمستان فراغ می گیرد

و چشم های تو را اشتیاق می گیرد

هزار و سیصد و هشتاد و ... من چه می دانم

هزار و سیصد و اندی کلاغ می میرد

                                                                                         طاهره جعفرزاده

+ نوشته شده در 0:33 توسط tahereh.
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
پشت کاجستان برف ... برف ... یک دسته کلاغ...
می خوام یه پست بذارم به یاد قدیما ... اون روزا که همش بارون میومد ... همش من بودم ... همش تو بودی ... همش ...

دلم گریه میخواد ... هوای ابری می خواد ... دلم میخواد واست گریه کنم... دلم میخواد حال اون روزا رو داشته باشم ... اون روزای اول تاسیس این وبو میگم ...

دلم تنگ است .... برای اون روزای ابری پیاده روی تا خونه ... واسه اون گریه هایی که هیچ کس ندیدشون ...دلم برای خودم تنگ شده ... برای تو ... موسیقی این وب آزارم میده در عین اینکه تو رو به یادم میاره...

دلم تنگ شده ... واسه اون روزایی که با بچه ها میرفتیم شبستان ساندویچ و پفک و بستنی میخوردیم ... اون روزا که دلمون یکی بود ... خودمون یکی بودیم ... شادیامون تو یه جمع شدن دور هم و نهایتا خوراکی جمع نمی شد ... چند تا نبودیم ... بودیم .... چند تا بودیم اما نبودیم...

دلم برای اون روزا تنگ شده ... واسه کوه خضر رفتن تو هوای ابری ... واسه  ...

دلم گرفته ... خیلی گرفته... هوای بهار منو بیمار میکنه ... بیمارم میکنه ...

دلم گرفته واسه اون روزی که تو همین وب نوشتم " سبزی بهار دلم را می زند دلم میخواهد در مردگی زمستان بمانم با همان حس سفید و خاکستری یخ زده اش"...

دلم گرفته ... مثل هوا ... مثل تو ... دلم گرفته ... گرفته ...

دلم صدای کلاغ میخواد ... همون کلاغایی که رو تیرای برق زمستون میشینن...من میشنومشون....با تمام وجودم... چقدر این روزا همه چیز غمگینه ... چقدر غمگینه...

دلم اون شیبو میخواد ... اما حالا حتی یادم میره نگاهش کنم ... یادم میره که تو اونجایی ... نوک اون کوه دست نیافتنی سفید ... کنار اون فانوس قدیمی که هی بهم چشمک میزنه... من میخندم ...

دلم تو این قفس گرفته ... یادته ؟ ... یادته روزایی رو که ....

دیگه نمیخوام داد بزنم... نمیخوام فریاد کنم ... میخوام فقط آروم آروم اشک بریزم .... درست مثل الان .... درست مثل هرگز ... مثل همیشه ....

من کوه خضر میخوام ... بستنی میخوام ... بارون میخوام ... آسمون ابری میخوام ... گریه می خوام ... هوای گرفته میخوام ... و همیشه یادم میره که چقدر تو رو می خوام ...

 

                          

+ نوشته شده در 17:42 توسط tahereh.
سه شنبه بیستم آذر 1386
مثل مرداب ; آخر خودم را خفه می کنم .

دوباره آمده ام گرم زیستن بشوم

 

دوباره فکر کنم تا که  نیستن بشوم

.............................................................

 

سلام بر خدا

 

بعد از این همه خاموشی

 

دوباره آمده ام فریاد کنم حضورم را

 

بعد از این همه رنج

 

آن همه گریه

 

دوباره دست هایم را آرام آرام بیاورم بالا

 

که صورتت بین انگشت هایم خط خطی شود

 

و همه بفهمند

 

آنکه گناهکار بوده

 

تو بوده ای

 

من هم هی خنده ام بگیرد

 

که صورتت شطرنجی شده

 

و توی ذهنم تاب بخورد که : رفیق ناباب ....

 

دیشب به خواهرم گفتم : بعد از مرگم علنا اعلام کنید که : امان از نارفیقان...

  

خواهرم خندید . من تنها تر شدم.

............................................................................................

ای کاش می شد میان این همه آدم

ایستاد و گریست!

کاش می شد بین این همه جفت چشم های کور

بلند بلند گریه کرد!

کاش می توانستم

کاش می توانستم میان این همه آدم بگریم

"روزگار غریبی ست نازنین "

گریه می کنی خالی شوی

از درون تهی می شوی

کاش می شد میان این همه آدم ایستاد و گریست!

.......................................................................................

سه روز است که همسایه ی دیوار به دیوار ما دعا می خواند

 

سه روز است که دارم تمام می شوم

 

سه روز است که فکر می کنم صداهایی می شنوم

 

شاید هم دیوار دارد گریه می کند

 

بس که به آن تکیه کرده اند  و آخرش آن را شکسته اند

 

سه روز است که ....

 

این صدای کدام مرد است که مرا یاد گریه های علی می اندازد؟

 

این صدای کدام مرد است که مرا می سوزاند؟

 

این صدای دعای کیست؟

 

 

.....................................................................................

 

این مدت که نبوده ام خیلی کارها کرده ام . یکی از آنها همین غزلسان مترسک است که می خوانید :

                                                                            

 

 

                                                                                  مترسک

 

بشر هميشه ميانِ گناه می افتد

 

و يوسفی که دوباره به چاه می افتد

 

صدای آسم ; نفس اختناق می گيرد

 

و بعثتی که زِ نو اتفاق می گيرد

 

دويست و نه.... نود و دو ... دوباره اشغال است

 

جهنمی که از آتش فراغ می گيرد

 

و فکر می کنم از خود چقدر بيزارم!

 

چقدر بينِ دقايق به حالِ تکرارم!

 

و آب می شوم از شعله های بی پرتو

 

تمام می کنم این قصه را که تو .../از نو

 

سکوت , پرده ی آخر , نمی شود دیگر

 

کلاغ , منصرف از رفتنش به .../ بازیگر

 

دروغ گفت : / کلاغی که آخرش نرسيد

 

رسيد پشتِ جهنم به لانه بی باور

 

و کودکی که غريبانه چشم می دوزد

 

دلش به حالِ کلاغی که مرد / می سوزد

 

مترسکی که کلاهش بهشتِ زاغی بود

 

نگاهبانِ کلاغِ سياهِ ياغی بود

 

مترسکی که خودش را دوباره می بازد

 

به هرزه بودنِ سبزِ علف که می نازد

 

مترسکی که بشر شد نشانه ی دينش

 

گناه کرده و ناکرده سوخت آيينش

 

                                                                                         طاهره جعفرزاده

 

و دومی را میگذارم که بگریید حتی اگر پست مدرن نباشد :

 

 

                                                                   عصر های جمعه

 

عصر های جمعه خاک کوچه را ;

                         

                             دوباره آب می زنيم

 

با دوچرخه های انتظار خويش

 

                 جمعه های درد را ;

                                           رکاب می زنيم

 

ما به آسمان نگاه می کنيم

 

                   زمين گناه کرده است

 

هر شب از سرِ فراقِ تو ;

 

                                  زور زورکی ست خواب ميکنيم

 

       شيشه های قلب ما گرفته باز

              

                        از غبارِ گردِ پای رفتنت

 

جمعه ها به يادِ تو دعا که ميکنيم ;

                   

                                    قلب های خيس را ;

                                     

                                                به چشم های خيس تر

 

                                                                دوباره ناب ميکنيم

 

ديگران خيال ميکنند ما ;

                   

                                         خيال ميکنيم

 

ما ولی دوباره رسمِ خواندنِ تو را

                     

                                              بينِ شعر های گنگ , باب می کنيم

 

عصرهای جمعه خاک کوچه را به يادت آب می زنيم

 

                    با دوچرخه های انتظار ;

                             

                                                  باز هم ;

                                             

                                                                    رکاب می زنيم

 

 

                                                                              طاهره جعفرزاده

 

..............................................................................................................................

پا نوشت 1 – این روزها گریستم . روزی هزار بار فهمیدم خدا چه میکشد .

پ. ن 2- چرا با بعضی ها نمی شود یک کلام هم حرف زد ؟ اینجا هم که میخواهم بنویسم هر کاری میکنم نمی شود . کسی چه می داند ؟ شاید اینگونه بهتر باشد.

پ.ن 3- برای هزارمین بار که : باور کنید مخاطب خاصی در اشعارم نیست . قسم میخورم.

پ.ن 4 –عکس نگذاشته ام این بار که بفهمید چقدر دلم گرفته است .

پ.ن 5 – بی پی نوشت . تقویم ها ورق می خورند . حتی اگر من نباشم .

پ.ن 6 - این منم که پا برهنه در پارک میدوم نه او

هزار بار گفته ام :

این جاده یک طرفه است .

-: بهشت , دو نفر

+ نوشته شده در 16:8 توسط tahereh.
یکشنبه یکم مهر 1386
به خانه ی من اگر آمدی ای مهربان ! چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
این روزها عجیب , غریبم و غریبانه غریبم. غریبانه می گریم . سوزناک می نالم . قول داده بودم اما...

گفت : یک بار در سال کافیست . راضی نشدم . کودکانه رفتار می کنم . یادم می رود و دوباره ...

سفیدی پیراهن بلندت که روی زمین کشیده می شد سیاهی اشک هایم را می پوشاند . یوسف شده بودی و من محو تماشایت با چشم هایی که پر از بوی پرتقال است.

این روزها دلم عجیب گریه میکند.این روزها گنگیده ام. شب هایم هم گیج گیجند .

غریب شده ام نه غریبه. غریبه غریب نیست , نا آشناست . غریب اما ...  غریب آشناست و غریب است.غریب آشناست و آشنایی ندارد. غریب تنهاست و من تنها...

دعا خواند . دعا خواند و من گوش کردم . حتی به اشتباه هم راضی بودم. شنیدنش لذت داشت نه صاحب شدنش. صاحب خانه کس دیگری بود.

نگاه کردم. "نورانی شده ام؟" خندید و طرح لبخندی بود... به تمسخر نگفتم . خندیدم و نه طرحی. از ته دل لبخند زدم.به تمسخر نبود . به تمسخر گرفت و من صادقانه در دلم گفتم : نورانی شده ام .

تمام تر که شدم فهمیدم عجیب دنیایی ست. کوچکت می کنند , بزرگ می شوی. بالا می برندت , هی خودت را پرت میکنی پایین. غریب می شوی... غریب می شوی...

این روزها تنها می شوم.بغضم می ترکد و مثل یک کودک به گریه های شبانه مبتلا می شوم. بی هیچ بهانه ای میگریم.

فریاد زدم ...بارها فریاد زدم آنچه را می گفتم . غرور گرفتم که چیز دیگری خواستم . پرت شدم پایین ... پرت کردم خودم را...

وقتش بود اما نگذاشتم...

این هم از شعر این پست که کمی وزنش مخلوط است اولش حالت چهارپاره دارد بعد می شود غزل که از نوع پست مدرنش . آنوقت میگویم بدیع است:

زل می زنم به زندگیَم هرچه هیز تر

حل می شوم درونِ خودم , من غلیظ تر

پس میدهم تو را به غزل های خیس ِ اشک

گم می شوم دوباره , سه باره ....مریض تر

زل میزنم به زندگیَم هرچه شوم تر

کم میکنم خیالِ تو را, فکر ِ .....[زوم تر]

در فکر ِ دفتری که خدایش فقط منم

حسّی که رنگ میکنمت مثل ِ .... بوم تر

من پا به پا به یادِ تو می میرم از خودم

من در به در به / هستِ تو میگیرم از خودم

حالا میان من ...و تو سیمی که تیغ تیغ

من زود آمدم / به خدا....دیرم از خودم

ذهنی که مثل بمب تو را منفجر شود

دردی که صورتت تو چرا.....؟ پیرم از خودم

من تشنه تر به هستِ تو هستم غزل غزل

من عاشقی که نیست/کمی... سیرم از خودم

 

                                                          دوباره می غزلم بعد از امتداد سکوتم.... - طاهره جعفرزاده

 

                                        

 

 

+ نوشته شده در 22:36 توسط tahereh.
شنبه دهم شهریور 1386
مرا ببخش كه شعرم تمام , شكوه به توست

من ولش کرده ام ... او ول نمی کند , شاخه هایش به لباسم گیر کرده , هی تقلا می کنم .... فایده ندارد. می خواهد مرا هم با خودش به زمین بکشد . آنوقت هر دویمان آب شویم برویم در قعر , می خواهد کوچکم کند که بزرگ شوم اما من بر عکس این را می خواستم.

 

خودم بردم گذاشتمشان آنجا , پاره بودند . چروک هم خورده بودند اما بودند . حداقل می شد با آنها خودت را از دست این شاخه ی لعنتی خلاص کنی . بردم گذاشتمشان آنجا , با دست های خودم , درست همان جا , کنار همان ظرف شیشه ای دهان باریک . همیشه همانجا می گذارمشان , دستم نمی رسد بیندازمشان تو , تازه روی پنجه هایم هم می ایستم . اما دستم نمی رسد . فایده ندارد . ولم نمی کند . لبخند می زنم .... که شاید رها کند . محکم چسبیده است.

 

تقصیر خودم است . بزرگ شده ام . بزرگم کرده است اما من دست بردار نیستم .

امروز به خودش گفتم که من خودخواه نیستم . تو کار را تمام کن برای همه ی آنهایی که حایل اند جبران می کنم .آنطوری بیشتر دوست دارم . تو هم همینطور , می دانم که بیشتر دوست داری . پس تمامش کن .آمده ام که همه چیزم را ببازم.

تلاش می کنم , دست و پا می زنم و تقلا ...  . فایده ندارد . باید در این مدت از شرش خلاص شوم . هی با خودم می گویم : دست از سرم بردار .  زقوم را ول کن , طوبی را بچسب.

 

این هم از غزل این پست با نام " خواب دیدم..."که خودم عجیب می پسندمش :

 

خواب دیدم تو را درون ِ خودم

 

عشق ; کابوسی که سخت شیرین است

 

خواب دیدم که مرده ام بی تو

 

بی تو قلبم چقدر سنگین است

 

خواب دیدم که گم شدی در من

 

بین ِ این واژه های رنگارنگ

 

متن ِ تنهاییَم تو را بلعید

 

آه , تنهاییَم چه دیرین است

 

جاده ها را به خود دلم / پیچید

 

من شدم کودکی که آواره

 

دست ِ مردی که می شنیدم من

 

تکّه هایی که دفتری پاره ....

 

خواب دیدم خدای من مرده

 

من یتیمی شدم که غمگین است

 

خواب دیدم خدا تو را دزدید

 

خواب دیدم که قسمتم این است

 

                                                                خواب دیدم .... – طاهره جعفرزاده

 

                                   

 

                                    TinyPic image

+ نوشته شده در 13:49 توسط tahereh.
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386
هفت را رها می کنم میان این ریاضی محض
خودم ... دیشب... همانجا ... درست وقتی که از اتوبوس پیاده شدم , خودم با دست های خودم , خودم را بالا آوردم . درست روی همان شیبی  که من بالایش می ایستم تو آنطرفش ; آنوقت شب می شود و من شهر را با چراغ های روشن کوچک می بینم . می فهمم که شب را خیلی دوست دارم , شیب را هم ;شیب پایین می رود و می آید بالا و آسمان به افق می چسبد آنوقت تو به زمین نزدیک تر می شوی .

روی همان شیب ... همان بالا ; وقتی که داشتم می دویدم خودم را بالا آوردم روی آسفالت های خاکی این شهر , آسفالت ها را به گند کشیدم و همه جا کثیف شد , آنوقت تو اخم کردی و من قول دادم که پرت شوم که از این به بعد خودم را درون خودم بالا بیاورم که همه جا تمیز بماند  ; تو خندیدی و من خوشحال شدم .

هی قیافه ات را آنطوری نکن ; ابروهایت را که می بری بالا چشمانت درشت می شود و گوشه هایش پایین می افتد , آنوقت من دلم میسوزد.

بی صداتر میشوم , بی صدا تر می شوم که بلند گریه کنم , می خندم در حالی که دلم گریه می کند , گریه می کنم در حالی که به ریشم می خندی , حقیر می شوم , کسی نباید می دید و تو دیدی; آری , خودت بودی با همان چشمان معصومت . آرام بگیر ; فردا روز بدتری ست.

این هم از غزل امروز مدتی بود که می خواستم بگذارمش فرصت نمی شد مطلب هم چیز دیگری بود این ها را نوشتم . بماند برای خستگی بعدیم که شاهد بودنم باشم ....

 

باز گیجی میان دنیایی

که بریزم درون شب هایی

شعر هایی یکی پس از دیگر

و تو ؛ آستیگماتیسم تنهایی

عینک خسته خواب می بیند

فاصله بین خط خطی هایی

بوق های مکرّر  در هم

پشت یک مکثِ سرخ رویایی

این که چشمت مریض تر گردد

گم شوی بین فکر زیبایی

جای پایی که مانده از عابر

ردّ خونی که مانده از دیشب

خطّ لاستیک مشکی خودرو

ردّ سرخی از عشق تا به عصب

من ، چراغ های قرمز موزون

خطّی از جنس عابر ساده

چشم هایی که خیس .../ می میرد

چشم هایی که مانده تا جاده

                                                  آستیگماتیسم تنهایی - طاهره جعفرزاده

 

                   TinyPic image

----------------------------------------------------------------------

پ.ن : هفت را دوست دارم , هفت هم می مانم اما هفت را کنار می گذارم . هر وقت دلم بگیرد می نویسم.

 

+ نوشته شده در 14:16 توسط tahereh.
سه شنبه نهم مرداد 1386
پست فوق العاده - زمانش را به زمانش ببخشید
تازه آمده بودم کوچک شوم , آمده بودم که کوچک شوم و دلم را بزرگ کنم در دامن خودم . تازه آمده بودم .تازه می خواستم کوچک شوم که بزرگ شدم و مدام دلم کوچک شد .

گفت : تا حالا چشم برزخیت باید باز می شد اما خودت ..... . تازه به خودم آمدم .تازه فهمیدم که تغییری نکرده , تازه گنگیده ام , دیوانه تر شده ام .

راهم که دادی فکر کردم کوچک شده ام ; دیدم نه , به زور آمده ام .به زور هی می خواهم خودم را کوچک کنم که نمی گذاری . گریه کرده ام که تکیده تر شوم , بزرگتر شده ام و کوچکتر شده دلم , بدتر شده ام .

راهم دادی که مثل همیشه شرمنده ام کنی .رد اشک هایم را روی زمین دنبال کرده ام , به زمین رسیده ام . به جای تو به زمین رسیده ام .

دست هایم بوی پرتقال گرفته است از وقتی که یوسف شده ای . تا خواستم نشانی ات را از دلم بگیرم دلم گرفت .

 این روزها مدام می خواهم برگزدم . تا هستم نمی فهمم .شرمنگی اش شرمنده ام می کند .می گفت : دعوت شده اید  . و من گریه می کردم که کوچک تر و تکیده تر شوم , بزرگتر شده ام  .

از همان اول فهمیدم خودت هم فهمیده ای که قبولم نداری .از همان اول که گفتی : تردید . که نمی شود ....  .

باز هم ماندم و گریستم .دلم هم گریه می کرد .کوچک و کوچک تر شد .می گفت : یا خدا یا بنده .  راست می گفت . یادم هست تو بودی و من .شب و روزم بودی و تمام آنچه که داشتم  اما حالا ....   .

دست خودم نبود الان نمی شود کاری کرد . ناراحتی بندگانت را نمی خواهم که نمی خواهی . خودش می گفت : چشم برزخیت باید باز می شد اما خودت نگذاشتی . راست می گفت . تازه آمده بودم کوچک شوم که بزرگ شدم.

تمام تر شد ام .این روزها مدام به ذهنم می آید :

در دلم بود که آدم شوم اما نشدم                                  بی خبر از همه عالم شوم اما نشدم

 

                     

+ نوشته شده در 13:58 توسط tahereh.
پنجشنبه چهارم مرداد 1386
من از قبیله ی پریدنم و رفتنم حتمی ست.
امروز هفتم نیست.چهارمه . چهار + سه روزی که نیستم احتمالا میشه هفت. راستش امروزم با کامنت یکی از بچه ها تحریک شدم نوشتم. اگر چه احتمال می دم که باشم و ننویسم.

تازگی ها هرچه بیشتر فکر میکنم ; هر چه بیشتر در این مردم فرو می روم می فهمم که آدم های زیادی هستند که بشود برایشان نگران بود . به خاطرشان گریه کرد. آن کودکان خیابانی در ایستگاه ; آن پیرزن در اتوبوس یا همان پسر بچه ای که پدرش...  . تازه دارم کوچک میشوم. تازه دارم به بشر پی می برم.نمیخواهم مثل همه ی دیگران از این چیز ها شکایت کنم .می خواهم بگویم مشکلات هست  و با همین چیزهاست که می شود بزرگ شد و به خدا رسید .خدایی که می داند و می بیند . به قول یکی :ای کاش می شد خدا را کشت و بعد برایش گریه کرد . مفهوم این جمله را اخیرا و عمیقا درک کرده ام  هر چند ظاهرش چیز دیگری میگوید.

حرف هایم را با یک جمله خاتمه می دهم که مدت مدیدی ست به باورم وصله زده ام :

حقیقت این است که همدیگر را به خاطر خودمان دوست داریم نه به خاطر خودمان.

این هم از غزل پست مدرن امروز  که بعد از سرودنش به تشابه قافیه ایش با یکی از اشعار یکی از شاعران معاصر پی بردم که هم اکنون نیست.

با همین چشم های اشک آلود

می روم باز زیر سقفِ کبود

می روم بین داس و تیغ و تبر

می دوم در حصار ِ آتش و دود

زل زده تا خدای آدم ها

زل به این دست های خون آلود

مات , مرده , به قلب های همه

مات برده , فقط کمی مبهوت

فکر هایی که مانده در آوار

دست هایی که رفته در زنجیر

حسّ آدم فقط همین یک بار

حسّ قلبی که طعمه در نخجیر

دااااااااااااااد هایی که خسته می پیچد

بین فکرم ....اکو .....اکو.......آژیر { جیر }

جیر جیر دری که زنگیده

قار قار سیاه ِ غم آلود

خش خش درد های پاییزی

زیر پوتین ِ من , غبار آلود

درد , آدم , خدا , کمک ,  فریاد

زجر , ماتم , کُ..... با تمام ِ وجود

مرگ ِ مردن میان این زندان

"مرگ ِ نیلوفران ِ ساحل ِ رود"

                                           درد های پاییزی- طاهره جعفرزاده

                TinyPic image

 -----------------------------------------------------

پا نوشت 1: بی وفا دیگه دوستم نداری؟ حالا که تا دم در خونت اومدم راهم نمی دی ؟ تو دیگه نه. آدم بس نیست این همه ریختی دور و برم؟ آخه خدایی گفتن .آدمی گفتن . اگه راهم ندی دلم میشکنه .خیلیم میشکنه اما به هر حال دوستت دارم ...

پ.ن 2:روز پدر مبارک چخ به اونایی که بابا دارن چه اونایی که ندارن چه اونایی که دارن و هیچ وقت معنای واقعی پدر رو درک نکردن مثل اون پسرک بیچاره ی .....          

               

 

+ نوشته شده در 13:54 توسط tahereh.
پنجشنبه هفتم تیر 1386
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
نگاه می کنم . تمام طول مسیر را نگاه می کنم .به این مردم .مگر پنجره ی اتوبوس چقدر جا دارد که بشود تمام مردم را از آن دید و انسانیتشان را تشخیص داد همین قدر فهمیده ام که همه آدمیت دارند انسانیت را نمی دانم.به مردم نگاه کن . در چهره شان فرو برو . در عمقشان نفوذ کن . در آن ها آرام آرام فرو برو .حرف من مردم شناسی نیست .وجود شناسی ست وآنچه تا بحال بارها و بارها برایش فکر کرده ام و بار ها و بارها نتیجه نگرفته ام و همین که از چیز ی که نتیجه ندارد نتیجه بگیری عین آدمیت است و من با تمام افکار محدود به خیال خودم گسترده فقط همین را فهمیده ام و نه هیچ. بحث را به وقت دیگری موکول می کنم که اصلا حال و حوصله ی حرف های بی نتیجه را ندارم.

دیروز خوش بختانه مجوز کتابم همراه شماره شابک رسید و من کلی کیف کردم . قرارداد را هم بستم و حالا به انتظار انتشار نشسته ام که همچون کودکان آفتاب سوخته ی خیابان گرد در به در مغازه های کتاب فروشی شوم و ...

این نکته را هم گوشزد کنم که این وبلاگ  از این به بعد هفتم هر ماه  با یک غزل جدید منتظر نقد ها و نظرات شما شاعران عزیز است.

این هم از غزل امروز که یکی از کارهای من است به نام "شبح " که وحشتنا ک دوستش دارم. و البته معنایش چیزی فراتر از معنای واقعی  و ظاهری ست.

 

روی مغز من هجوم می برد

گریه های ممتد برادرم

زجر های خیس و خسته ی زمین

اشک های پر ز درد خواهرم

روی قلب من نشسته است

یک مسافر غریبه از فضا

فکر می کند خیال من

می پرد ز سمت مادرم

یک شبح میان ما نشسته است

یک شبح که از فضاست پیکرش

فکری و مشوّش و مزخرف است

هر چه هست و هرچه بوده در سرش

یک شبح نشسته دور ِ دور ِ دور

در میان هاله ای از آسمان

روی دخمه ها گرفته جا

دخمه های تنگ و مبهم زمان

یک شبح میان ماست مرده وار

این فضا گرفته سخت بوی خون

او قلم زده بر این فضا

ردّ خیسی از تعفّن و جنون

یک شبح... کمک ... کمک ... شبح

ته کشیده جیغ های آخرم

یک نفر در این سفینه نیست؟

یک نفر رسد به داد باورم

                                                                                         شبح - طاهره جعفرزاده

                

                                            TinyPic image

                

 

+ نوشته شده در 12:7 توسط tahereh.
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386
واژه قفس

بس کن ,   بیا , بایست ,  کمی هم نفس بگیر

 

رویا ی با همه کس .... را از هیچ کس بگیر

 

دیگر شعور و عقل و.... دَرَک را مباح کن

 

پرواز را بگیر از این نوباوه ی دیررس , بگیر

 

تا کی سپر گرفته ای برابر شلیک سرنوشت؟

 

حالا فضای دیگری از وهم , در تیررس بگیر

 

پروا مکن , خروج شو از شیرینی زمان

 

یک عکس یادگاری ازین طعم گس بگیر

 

تن میدهم به زندگیَم بین واژه ها

 

من را بیا  از این همه "واژه قفس" بگیر

 

دیگر نیا به دیدن من در میان شعر

 

انگار کن که کسی نیست , مرا هیچ کس بگیر

 

                                                              "غزل واژه قفس-خودم"

 

                                  TinyPic image

 

+ نوشته شده در 19:0 توسط tahereh.
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386
و رفتن من حتمی است خوب می دانم ; که خاطرات من است بعد من به قاب می رود
روزی خواهم رفت

از همین دریاچه

با همین قایق کوچک

روزی خواهم رفت

قایق کاغذی ام آماده ست

دور باید شد دور

باید از عشق گریخت

حس پرواز  همین یک کلمه ست

رفتن ; باید رفتن

آنقدر قایق می چینم

تا خود آنطرف دریاچه

تا خودِ تو

تا خود خستگی ممتد این آبی ها

روزی خواهم رفت

با همین قایق کوچک

و همین قلب بزرگ

من به رفتن ایمان دارم

و به روییدن افرادی نو

آنقدر قایق می چینم

تا رسانم خود را

به همان تلکه ی امواج قدیمی

به همان کودک ادراک

که هر لحظه به دنیا می آید

می میرد

به همان حس عظیمی

که هر انسان از دریا می گیرد

روزی خواهم رفت

قایق کاغذی ام آماده ست

                                

 

+ نوشته شده در 18:32 توسط tahereh.
چهارشنبه نهم خرداد 1386
وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست ; از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
داره بارون میاد

بوش همه جا رو برداشته

بویِ بارون

یه بوی غریب کهنه

که با وجود کهنگیش هیچ وقت ازش خسته نمیشم

یه بوی غریب کهنه

امروز

اینجا

داره بارون میاد

دوست داشتم برم بیرون

رفتم

رفتم بیرون

رفتم بیرون و نیم ساعت تمام سرمو گرفتم رو به آسمون

نیم ساعت تمام به آسمون ابری چشم دوختم

بی هیچ جنبشی

بی هیچ حرکتی

مات و مبهوت

مثل دلم بود

آسمونو میگم

ابری و با وسعت

بارونیِ بارونی

نیم ساعت تمام اجازه دادم قطره های بارون بریزه رو صورتم

نیم ساعت تمام گذاشتم صورتم خدا رو لمس کنه

گذاشتم خدا هم صورتمو لمس کنه

نیم ساعت تمام با خدا بودم

نیم ساعت تمام دست خدا رو گرفتم رفتم تو آسمون

رفتم تا اوج

تا خودِ خود خدا

بوی خاک نم خورده

صدای رعد و برق

بوی کاهگل خیس

بوی خدا

ایناست که منو دیوونه میکنه

تنها چیزی که باهاش به وجد میام

تنها چیزی  که منو از این زمین جدا میکنه

تنها چیزی که من بهش میگم پرواز

من بهش میگم بهشت

میگم معراج

آسمون ابری

تنها چیزی که قاب چشمام گنجایش وسعتشو نداره.

                       

 

+ نوشته شده در 15:16 توسط tahereh.
دوشنبه هفتم خرداد 1386
خاک خواهی شد ! چون غباری گیج ; گم ; سرگشته در افلاک خواهی شد
درختی خشک را مانم به صحرا

که عمری سر کند تنهای تنها

نه بارانی که آرد برگ و باری

نه برقی تا بسوزد هستی اش را

                                                 "مشیری"

یه روز عادی

مثل بقیه ی روزا

حتی عادی تر از بقیه ی روزا

من

امروز

مسخرست

من کجا از اومدن خودم خوشحالم

که بخوام واسش جشن بگیرم؟

با اومدنم تو زندگی پنج شیش تا خانواده  سهیم شدم

تا با کارام ناراحتشون کنم

با رفتارام

با حرفام

تو این غبار دلزدگی

هر روزو سپری میکنم

یه سال دیگه گذشت

یه مشت غبار دیگه رو دلم نشست

یه قدم دیگه واسه رفتن به دنیای دور از انسانیت برداشتم

یه....

وقتی به دنیا می آی گریه میکنی

چون دوست نداری بیای

وقتی هم هستی

مدام دوست داری بری

ولی افسوس!

که نه اومدنت دست خودته

نه رفتنت

مجبوری بمونی

بمونی

و به انتظار پرواز بشینی

فقط بگو تا رسیدن به لحظه ی پرواز

چند تا شمع دیگه باید فوت کنم؟

تولد تنهاییام مبارک

                                  TinyPic image

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :از همه ی بچه هایی که امروز رو بهم تبریک گفتن ممنونم .چه با تلفن و چه با pm !

پ.ن ۲:بچه ها از همتون بابت امروز ممنونم .یکی از بهترین روزای عمرم بود ! منظورم امروز هشتم مدرسه ست!

پ.ن۳ :تصویر یه جورایی کار خودمه! خوشتون میاد؟

پ.ن ۴:یکی از دوستان نتی لطف کردن به عنوان هدیه ی تولد یه آهنگ زیبا از احسان خواجه امیری که یکی از خواننده های محبوب من هست به من هدیه دادن چون خودم خوشم اومد لینک دانلودشو براتون میزارم دانلود کنین سریع دانلود میشه : حس  غریبی

+ نوشته شده در 12:53 توسط tahereh.
چهارشنبه دوم خرداد 1386
در خلوت شبانه ی این شهر مرده وار ; هشدار ! گام به آهستگی گذار
احساس سبکی می کنی

تمام بدنت بی وزنه

یه جورایی یه حس خنک

یه سرگیجه ی ترد

یه جورایی یعنی معراج

اما این یکی معراجش برعکسه

میره تا خود قعر جهنم

همونجایی که یه عده موجود دو پا به اسم آدم انتظارتو میکشن

نه میخوام از دنیا شکایت کنم

نه از مردم

آخه این شعارا رو خیلی وقته از یاد بردم

خیلی وقته که باورشون کردم

اونقدر فاصله زیاده که دیگه دارم فراموششون میکنم

یه جورایی واسم غریبه

فقط می خوام نگاه کنم

مات و مبهوت

گیج و گنگ

فقط نگاه و شاید فکر

مثل یه مجسمه

فقط دوست دارم زل بزنم

زل بزنم به همه ی این انسانیت های فراموش شده که هیچ وقت برنمیگرده

به آدم

به همون ساعتی که سه ساله رو دیوار اتاقم رو بیست دقیقه به هشت خشکش زده

اونم مثل من گیجه

ماته و شاید مبهوت

بیست دقیقه به هشت ; هشت

حادثه ی غریب ; هشت

به بیست دقیقه به هشت

به زمان که از سه سال پیش گمش کردم

به ساعت

به آسمون

به آدم

دوست ندارم حرف بزنم

دوست ندارم تقلا کنم

دوست ندارم بگم این چه وضعیه؟

حتی دوست ندارم آرزو کنم اوضاع از اینی که هست بهتر بشه

فقط دوست دارم نگاه کنم

مثل یه مجسمه

مثل یه عروسک تو خود دستای دنیا

فقط دلم میخواد خودمو بسپارم به سر نوشت

یه سرگیجه ی ترد لطیف

یه اغمای شیرین

یه گنگی زودگذر

فقط مات

فقط مبهوت

اونقدر مات که بازی رو خودم تموم کنم

اونقدر مبهوت که...

کیش و مات

بازی تموم شد

                2hzn1ub.jpg - Hosted by MyImageHub.com

 

 

+ نوشته شده در 14:57 توسط tahereh.
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386
چون قایق شکسته ز توفانم ; ساحل مرا به خویش نمی خواند.
هر روز

من بودم و تو

پشت پنجره

من بودم و تو و نگاه و یه دنیا پاکی

از پشت پنجره

ما فقط نگاه میکردیم

با چشمامون با هم حرف میزدیم

با هم زندگی میکردیم

تا اینکه رفتی...

من هر روز

پشت همون پنجره گریه میکردم

جای انگشتات روی پنجره مونده

هر روز دستمو میذارم رو جای انگشتات

وجودتو احساس میکنم

هر روز ...

هر پگاه ...

همون احساس غریب خسته

دوباره تو رگ هام میدوه

تازگی ها بد جوری دلتنگتم

تازگیا بد جوری گریه میکنم

پشت همون پنجره

پشت همون احساس

تازگیا همه فهمیدن دیوونه شدم

همه میدونن چقدر غمگینم

همه میدونن چقدر دلم گرفته

حتی پنجره

وقتی گریه میکنم

آسمونم با من گریه میکنه

تازگیا پنجره هم با من گریه میکنه

                           پنجره هم با من گریه میکنه!

            window.gif - Hosted by MyImageHub.com

------------------------------------------------------------------------------

متن کاملا خیالی بود.به هیچ وجه هیچ کس نه به خودش بگیره نه فکر و خیال کنه.

 

+ نوشته شده در 18:54 توسط tahereh.
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
مرا یارای گفتن نیست ; تو را گوش شنفتن هست؟
"تب داری"

هذیون میگی"

این تمام چیزیه که این چند روزه دارم میشنوم

مدام میشنوم

از همه کس

از همه چیز

هر چی میگم

همه میگن : " تب داری "

میگن : "داری هذیون میگی"

تو تنها کسی بودی که وقتی باهات حرف زدم چیزی نگفتی

با خودم گفتم تو یکی باورم داری

خودم ازت پرسیدم

گفتم:" من تب دارم "

با اشاره ی سرت گفتی :"آره"

-معلومه؟

-افتضاح!

راست میگی

همه راست میگن

چند روزه بد جوری تب دارم

همش هذیون میگم

شدم خودِ خود یه آدم دیوونه

یه دیوونه

مدام راه میرم

با خودم حرف میزنم

فریاد میزنم

 آروم میشم

دوباره .

تازگیا دیوونه شدم

تازگیا تب دارم

هذیون میگم

نوشته هام هم اینو نشون میده

دستمو میکوبم به دیوار

مدام هذیون میگم

این چیزیه که شما منو بهش رسوندین

اما من راست میگم

کافیه باورم کنید

                   کافیه باورم کنید

                

                    leave2.jpg - Hosted by MyImageHub.com

 

 

+ نوشته شده در 23:57 توسط tahereh.
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
این گم شدن به شلوغی اشکال ; این زخم های زمانه بگو تا چند؟
دارم از غصه میمیرم ; منو باورم کنید

دو تا شمع نیمه سوخته ; نذر چشم ترم کنید

دارم از ثانیه های خسته منفجر میشم

یه دعا برای لحظه های آخرم کنید

                                                                "  دو بیت از ترانه ی منو باورم کنید"

                                                                                              " خودم"

 

این منم ;  یه گمشده  ; یه دل خسته  ; تو حصار بی کسیام حتی یه نفر منو نفهمید

تا کی تظاهر به شادی کنم؟ تا کی بگم ته دلم هیچ چی نیست؟

من یه آدم افسرده نیستم ; فقط یه آدم دیوونه ام

یه دیوونه که دور خودش یه حصار کشیده ; یه حصار که هر روز داره بلند و بلند ترش میکنه تا مبادا بتونه ازش فرار کنه

من نگهبان خودمم تو حصار بی کسیام;دارم منفجر میشم;مطمئنم هیچ کودومتون نمیفهمین چی میگم

همتون مثل همین ; حالم داره از آدم به هم میخوره; چه قدر پست شدم که باید اینا رو بگم

حالم داره از همه چی به هم میخوره ; از همه

همتون مثل همین ; دنبال یه راه میگردین که خودتونو اثبات کنین ; خودتونو نشون بدین ; که جلب توجه کنین

یکی با رفتاراش ; یکی با حرفاش; یکی با ناراحت شدنای مداومش ; یکیم با تکرار دیوونه وار این جمله

همتون دنبال یه راه میگردین که خودتونو نشون بدین ; من اما

دنبال یه گوشه میگردم خودمو قایم کنم; که حصار تنهایی هامو بلند و بلند تر کنم

همتون دنبال محبت میگردین ; دنبال اینکه یکی دوستون داشته باشه و برعکس; من اما

دنبال یه جایی  می گردم که ازین محبت های کذایی خلاص شم

دوست دارم برم و همه چیزو پشت سرم جا بذارم; نه رفتن آخر کار نیست

دوست دارم بمیرم ; حس هلاکت دارم ; حس مردن ; این تنها راهه

تنها چیزی که آرامشو بهم بر میگردونه ; این روزا روزای بدیه

همون موقع که برق منو گرفت فهمیدم ; فهمیدم که ظرفیت دلم نصف شده

و خدا میدونه که درد قلبم دو برابر شده

خدا میدونه که تو دل آدمایی که ادعا میکنن پره هیچ چی نیست

همش یه تظاهره 

و خدا میدونه دل اونایی که میگن ته دلم هیچ چی نیست سخت پره

اگه موقعیتش پیش بیاد میذارم میرم; به هیشکیم نمیگم ; پشت سرمم نگاه نمیکنم

به امید اینکه یه روز برگردم ببینم با هم مهربون شدین

اونقدر مهربون که دیگه جایی واسه من نیست ; اون موقع با خیال راحت میرم

میرم واسه همیشه ; تا ابد

میخوام داد بزنم ; نمیتونم ; انگار که دستی جلوی دهنمو گرفته باشه

دوست دارم داد بزنم ; نمیدونم چه جوری حسمو منتقل کنم

دوست دارم داد بزنم:

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

واسه اشکای بی دلیلم یه بهانه پیدا کن!

                  

 

                         my heart.jpg - Hosted by MyImageHub.com

 

+ نوشته شده در 18:13 توسط tahereh.